تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
آنان را از مسيرى كه رفته‌اند بازمىگردانيد . و ما به اينجا آمده‌ايم تا سهمى از اين امر [ / حكومت ] را ويژه تو و نوادگان بعديت گردانيم . زيرا تو عموى رسول اللّه هستى . همانا مردم جايگاه تو و مصاحبت [ / على ( ع ) ] را ديدند [ و حكومت را از شما برگردانيدند « 1 » ] اى بنىهاشم ! مدارا كنيد كه رسول خدا ( ص ) از ما و شماست . » و عمربن خطاب گفت : « موضوع ديگر اينكه ما از روى نياز نزد شما نيامده‌ايم . بلكه خوش نداريم چيزى كه مسلمانان بر آن اجتماع كرده‌اند از سوى شما مورد طعن و ايراد قرار گيرد كه زيان آن متوجه شما و آنها گردد . پس ، براى خودتان چاره‌اى بينديشيد ! » آنگاه عباس حمد و ثناى خدا به جاى آورد و گفت : « خداوند محمد ( ص ) را - همانگونه كه گفتى - رسول خود و ولىّ مومنان قرار داد و به وسيله او بر امتش احسان نمود . تا آنگاه كه به سوى خويشش فراخواند و به جايگاه ويژه‌اش برد و كار مردم را به خودشان واگذار نمود تا براى خويش حق را برگزينند نه آنكه ميوه انحراف بچينند . و تو اگر با دستمايه نزديكى به رسول خدا آن را خواستى ، كه حق ما را گرفته‌اى ! و اگر به وسيله مؤمنان به دست آورده‌اى كه ما از آنهائيم و در كار تو گامى به پيش ننهاديم و در هيچ ميدانى حاضر نشديم . بلكه هنوز هم از آنچه رخ داده خشمگينيم ! و اگر اين پذيرش به‌خاطر حضور مؤمنان بر تو واجب شده ، پس بدان كه واجب نشده است . زيرا ما آن را نپذيرفتيم ! تو از يك سو مىگوئى آنها بر تو طعن مىزنند ، و از سوى ديگر مىگوئى تو را برگزيده و به تو متمايل شده‌اند ! اين دو سخن چگونه قابل جمع است ؟ ! و نيز ، از يك سو خود را خليفه و جانشين رسول خدا مىدانى و از سوى ديگر مىگوئى : او امور مردم را
هامش
( 1 ) - اين زيادت در نسخه ابن‌ابى الحديد و الامامه و السياسه آمده است .