عمربن خطاب و ابوعبيده جراح و مغيرهبن شعبه را فرا خواند و گفت : « چه بايد كرد ؟ »
گفتند : « به نظر ما بايد با عباسبن عبدالمطلب ملاقات كنى و سهمى از اين حكومت را نصيب او نمايى تا براى وى و نوادگان بعدىاش باشد . زيرا اگر عباس به سوى شما آيد جبهه على تضعيف و برهان شما بر عليه او مستحكم گردد . » .
پس ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و مغيره شبانه « 1 » به خانه عباس رفتند . ابوبكر حمدو ثناى خدا به جاى آورد و گفت : « خداوند محمد را رسول خود و ولىّ مؤمنان قرار داد . و بر آنان احسان نمود و او را فراروى ايشان نگه داشت تا آنگاه كه به سوى خويشش فرا خواند و كار مردم را به خودشان واگذار نمود تا هر چه را كه مصلحت مىدانند ، دلسوزانه براى خويش برگزينند و آنها مرا سرپرست خود و نگهبان امور خويش گردانيدند . من نيز آن را بر عهده گرفتم و به اميد يارى و نگهدارى خدا از هيچ سستى و سرگردانى و دلهرهاى نهراسيدم و توفيق من تنها به دست خداست ، بر او توكل مىكنم و به سوى او بازمىگردم .
و اكنون پيوسته به من خبر مىرسد كه طعنه زنندهاى سخن از مخالفت با عموم مسلمانان سر داده و شما را پناهگاه خويش ساخته تا دژ نفوذناپذير و هدف تازه او باشيد . پس ، يا با مردم در آنچه كه بدان اجتماع كردهاند همراه مىشويد و يا
هامش
( 1 ) - در روايت ابنابى الحديد گويد كه اين كار در شب پس از وفات پيامبرص انجام شد .