به عامر شناخته نشوم ! « 1 » سپس بازگشت و اسلام آورد . گويند : هنگامى كه به مدينه بازگشت در تاريكى شب با عمربن خطاب روبرو شد و چون عمر شبيه خالد بود و خالد از دوستان وى ، علقمه او را خالد پنداشت و بر او سلام كرد و گفت : عمر تو رت از فرماندهى عزل كرد ؟ عمر پاسخ داد : آرى چنين است . علقمه گفت : به خدا سوگند عزل تو تنها از روى بخل و حسد بود . عمر گفت : براى يارى ما چه در چنته دارى ؟ او گفت : پناه بر خدا ! عمر بر ما حق شنيدن و اطاعت دارد و ما بر خلاف او كارى نمىكنيم ! فرداى آن روز كه عمر بار عام داد ، خالد و علقمه بر او وارد شدند و علقمه در كنار خالد نشست . عمر روى به علقمه كرد و گفت : بگو بدانم علقمه ! اين تو بودى كه آن سخنان را به خالد گفتى ؟ علقمه روى به خالد كرد گفت : ابا سليمان ! آيا آنچه گفتم بازگو كردى ؟ خالد گفت : واى بر تو ! به خدا سوگند من پيش از اين با تو رو يا روى نشدهام ! من گمان مىكنم او ( / عمر ) را ديدهاى ! علقمه گفت : آرى به خدا سوگند او را ديدهام ! سپس رو به عمر كرد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! چيزى جز نيكى نشنيدى . عمر گفت : آرى چنين است . آيا مىخواهى تو را فرمانرواى « حوران » « 2 » گردانم ؟ علقمه گفت : آرى . و عمر وى را ولايت حوران بخشيد و در آنجا بود تا وفات كرد . » و در اصابه افزوده است كه : « عمر گفت اگر آيندگانِ پس از من رأى تو را داشتند از چه و چه نزد من محبوبتر بود . » .
* * * آنچه آورديم عين واقع تاريخى است . ولى دانشمندان مكتب خلفا به آنچه
هامش
( 1 ) - ميان علقمه و عامر منافرتى روى داده بود كه در اغانى ج 15 ص 50 آمده است . از اين رو علقمه خوش نداشت به خاطر آنكه پسر عموى عامر است مورد اكرام قرار گيرد .
( 2 ) - حوران منطقه وسيعى از محدوده ادارى دمشق و داراى روستاهاى بسيار و مزارع فراوان است . معجم البلدان ، ج 2 ص 358 .