غطفان ، خود را براى كمك به يهوديان آماده كردند و به سوى خيبر به راه افتادند . در راه احساس نمودند كه سر و صدا و همهمهاى از پشت سرشان به گوش مىرسد . گمان كردند ، مسلمانان به زن و فرزندانشان يورش بردهاند . ناچار بازگشتند و يهود را تنها گذاشتند و راه خيبر را براى پيامبر رها كردند .
پيامبر ، در رجيع ، آن دو راهنماى راه را - كه همپاى لشكر بودند و يكى از آنان حسيل نام داشت - فرا خواند تا راه بهتر را برگزينند و از سوى شمال وارد خيبر شوند تا راه گريز يهوديان را به طرف شام و راه خيبر را نيز از غطفان ببندند .
يكى از آن دو راهنما ، راهى را در پيش گرفت تا به چند راهى رسيد كه راههاى متعددى از آن جدا مىشد . گفت : اى پيامبر ! هر كدام از اين راهها ما را به مقصد مىرساند . پيامبر فرمود :
آنها را يكى يكى نام ببر . گفت : « حزن » ، « ساش » و « حاطب » . پيامبر گفت : خير ، [ از اين راهها نخواهيم رفت . ] حسيل گفت : فقط يك راه باقى مانده است . عمر گفت : چه نام دارد ؟ گفت :
« مرحب » . پيامبر ، آن را برگزيد و به راه افتاد .
( 1 )
رويدادهاى راه خيبر
( 2 ) 1 - سلمه پسر اكوع مىگويد : شب هنگام راه مىرفتيم . يكى از مبارزان ، به عامر - كه مردى شاعر بود - گفت : چرا از اشعار شيوا و صداى دلنوازت ما را برخوردار نمىكنى ؟ عامر با صداى رسا اين اشعار را كه [ تضمين شعر عبد اللّه رواحه است ] سرود :
« خدايا ! اگر تو نبودى ، ما راه راست را نمىيافتيم و [ به درماندگان ] كمك نمىكرديم و نماز نمىخوانديم .
فدائيان راهت را - كه ما پشت سرشان - سنگر مىگيريم ، بيامرز و هنگام رويارويى با دشمن ، ما را ثابت قدم بدار .
آرامش را بر ما نازل كن . كه اگر دشمن در انديشهء آزار ما باشد و با سر و صدا و همهمه ، بر ما يورش آورد ؛ نمىگذاريم . و در وقت تنگى همه به ما اعتماد دارند . »
پيامبر فرمود : كيست كه آواز مىخواند ؟ گفتند : عامر پسر اكوع است . گفت : « خدايش