آشاميدنش صرفنظر كرد ؛ اما خون صورتش را به آن شستشو داد و روى سرش ريخت و مىگفت : آن كس كه صورت پيامبر خدا را خونين كرده خشم او را برافروخته است .
سهل مىگويد : فاطمه - ع - دختر پيامبر زخم او را مىشست و على - ع - با همان سپر آب مىريخت . وقتى فاطمه مشاهده نمود كه خون بسته نمىشود ؛ مقدارى بوريا را سوزاند و روى زخم گذاشت و باندپيچى كرد تا خون بسته شد . « 1 »
محمد پسر مسلمه آبى شيرين و گوارا آورد و پيامبر - ص - از آن نوشيد و برايش دعاى خير كرد . « 2 » پيامبر ، چون زخم و ضربهء فراوان ديده بود ، نشسته نماز [ ظهر ] خواند و مسلمانان ايستاده پشت سرش نماز ادا كردند . « 3 »
( 1 )
شادمانى ابو سفيان پس از پايان جنگ
وقتى مشركان آماده شدند به مكه بازگردند ؛ ابو سفيان بالاى كوهى ايستاد و ندا در داد ، آيا محمد در ميان شما هست ؟ جوابش ندادند . گفت : پسر ابو قحافه در ميان شماست ؟ جوابش ندادند . گفت : عمر بن خطاب در ميان شماست ؟ باز جوابش ندادند ؛ چون پيامبر چنين دستور داده بود . ابو سفيان تنها جوياى نام اين سه نفر شد ؛ زيرا قريش خوب فهميده بودند كه پاسدارى اسلام - بيشتر - به وسيلهء اينها خواهد بود .
ابو سفيان گفت : اينها براى شما كافى بود .
عمر تحمل نكرد و جواب داد : اى دشمن خدا ! آن سه نفر كه نامشان بردى ، زنده هستند و آن چه كه تو دوست ندارى ، خدا نگهداشته است .
ابو سفيان گفت : اعضاى كشتههاى شما را بريدهاند كه : نه دستور من است ، نه از آن كار ناخشنودم [ و نه منع كردهام ] . سپس گفت : اى هبل ! بزرگ مرتبه باش ؛ تو برترى .
پيامبر فرمود : چرا بىجوابش مىگذاريد ؟
گفتند : چه بگوييم ؟
هامش
( 1 ) - بخارى .
( 2 ) - سيرهء حلبيه .
( 3 ) - ابن هشام .