گفت ؛ بگوييد : خداى هستى بلند مرتبه و بزرگوار است .
ابو سفيان گفت : ما بت عزّى داريم . شما نداريد .
پيامبر فرمود : چرا جواب نمىدهيد ؟
گفتند : چه بگوييم ؟
گفت ؛ بگوييد ؛ خداوند سرور و ياور ماست . شما ياور و سرپرست نداريد .
( 1 ) ابو سفيان [ خطاب به نفس خويش ] گفت : خوشحال و خشنودى و كار نيكى انجام دادهاى ؛ ديگر ملامتم نكن [ و دست از سر من بردار ] . امروز در برابر روز بدر ، جنگ ، رقابت ، نوبتى و شكست و پيروزى است .
عمر جواب داد : [ هرگز اين دو با هم ] يكسان نيستند . كشتههاى ما ، در بهشتاند و كشتههاى شما در آتش دوزخ .
ابو سفيان گفت : اى عمر ! نزديك من بيا .
پيامبر گفت : نزديك شو ، ببين كه چه مىخواهد . عمر رفت .
ابو سفيان گفت : تو را سوگند مىدهم ؛ آيا محمد را كشتهايم ؟
عمر گفت : خير ، و هم اكنون ، سخن شما را مىشنود .
گفت : تو ، نزد من از ابن قمئه راستگوتر و نيكوترى « 1 » .
( 2 )
وعدهء ملاقات در بدر
ابن اسحاق مىگويد : وقتى ابو سفيان با همراهانش بازمىگشت ؛ ندا در داد : موعد شما بدر در سال آينده خواهد بود . پيامبر به يكى از يارانش دستور داد ؛ بگو : آرى ! سال آينده وعدهء ما و شماست . « 2 »
هامش
( 1 ) - ابن هشام / زاد المعاد / صحيح بخارى .
( 2 ) - ابن هشام .