[ دوستانش رسيدند او را بردند . ] زخمى نه چندان بزرگ برداشته بود و از داخل خونريزى مىكرد . وقتى به ميان قريش بازگشت ، گفت : سوگند به خدا ، محمد مرا كشت . گفتند : ترسيدهاى .
چندان زخمى نيستى . جواب داد : محمد در مكه به من گفت : من تو را مىكشم . حال اگر فقط ، آب دهان برويم بيندازد - به يقين - مرا خواهد كشت . « 1 » اين دشمن خدا ، هنگام برگشت به مكه در « سرف » « 2 » جان سپرد . اما ابو اسود از عروه چنين روايت مىكند : وقتى دوستانش او را به ميان قريش آوردند ، همچون گاو فرياد مىزد و مىگفت : به خدا ، اگر اين دردى كه اكنون من مىكشم ، به مردم « ذى المجاز » داده شود ؛ همگى مىميرند . « 3 »
( 1 )
طلحه ، پيامبر را [ از سنگ ] بالا برد
هنگام صعود پيامبر از كوه ، سنگى در مسيرش قرار گرفت . خواست از آن بالا رود .
نتوانست ؛ چون هم ضعيف و زخمى شده « و هم دو دست » زره جنگى به تن كرده بود پيامبر از روى دوش طلحه پسر عبيد اللّه از سنگ بالا رفت و گفت : « بهشت بر طلحه واجب گشت . » « 4 »
( 2 )
آخرين حملهء مشركان
هنگامى كه پيامبر در كوه احد مستقر گرديد ؛ مشركان آخرين هجوم خويش را شروع كردند و كوشيدند تا به مسلمانان دست يابند . ابن اسحاق مىگويد : در آن وقت ، جمعى از قريش به فرماندهى ابو سفيان و خالد از كوه بالا رفتند . پيامبر گفت : بار الها ! برازندهء آنان نيست از ما بالاتر روند . عمر - رض - و جمعى از مهاجران ، جنگيدند . تا آنان را از كوه پايين آوردند . « 5 »
هامش
( 1 ) - ماجراى مكه چنين بود : ابىّ در آنجا به پيامبر مىگويد : اى محمد ! من اسبى زائو و چابك دارم و هر روز به آن مقدار زيادى دانهء ذرت مىدهم و با سوارى آن تو را مىكشم . پيامبر در جواب مىفرمايد : خير ، - ان شاء اللّه - من تو را خواهم كشت . ( ابن هشام )
( 2 ) - سرف ، محلى است در شش مايلى مكه . برخى گويند : 7 ، 9 ، تا 12 مايلى مكه است . ( همان )
( 3 ) - مختصر سيرهء رسول .
( 4 ) - ابن هشام .
( 5 ) - همان .