چنانكه مروان بن محمّد به بعضى خوارج نبشت : إنّى و إيّاك كالحجر و الزّجاجة : إن وقع عليها رضّها و إن وقعت عليه فضّها : من و تو چون سنگيم و آبگينه ؛ اگر سنگ بر آبگينه افتد خرد و مرد كند آبگينه را ، و اگر آبگينه بر سنگ افتد سنگ او را بشكند و پراكنده كند .
و شاعر گويد :
شعر
و آلت يمينا كالزّجاج رقيقة * و ما حلفت إلّا لتحنث من أجلى
سوگند خورد آن زن ، سوگندى تنك چون آبگينه ، و نخورد سوگند الّا كه تا بزهمند شود در سوگند از بهر من .
و سرىّ 501 گويد در معاتبت با دوستى كه راز او آشكارا مىكرد :
شعر
سرّى إليك كأسرار الزّجاجة لا * يخفى على العين منها الصّفو و الكدر 502
راز من پيش تو چون راز آبگينه است كه بر چشم ، صافى و تيرهء آن پوشيده نماند .
شعر
فاحذر من الشّعر كسرا لا انجبار له * فللزّجاجة كسر ليس ينجبر
حذر كن از شكستن شعر ، قيمت تو را شكستنى كه بازبستن نيست آن را و آبگينه را شكستنى است كه باز بسته نشود .
و ابن علّاف نهروانى ، زجّاج /
b
63 / نحوى را هجو كرده است :
لك ودّ قد جبرنا * ه فاعيتنا صدوعه
فإذا ودّك ما * كنت بالأمس تبيعه 503
تو را دوستى است كه شكسته آن را باز مىبنديم و شكستگيهاى او ما را عاجز كرده است كه باز نمىتوان بست ، از بسيارى و دشخوارى . پس دوستى تو آن چيز است كه ديروز مىفروختى ، يعنى آبگينه .