شعر
يعدّ رفيع القوم من كان عاقلا * و إن لم يكن فى قومه بحسيب
إذا حلّ أرضا عاش فيها بعقله * و ما عاقل فى بلدة بغريب
آن كس كه عاقل باشد ، او را بزرگ قوم شمرند و اگرچه حسبى ندارد /
b
14 / چون به زمينى فروآيد به عقل خود زندگانى كند و عاقل در هيچ زمينى غريب نباشد .
ذمّ عقل
گفتهاند : عقل و غم هرگز از هم جدا نشوند ؛ و ابن المعتزّ گويد :
و حلاوة الدّنيا لجاهلها * و مرارة الدّنيا لمن عقلا 99
و اين فصل ابن معتزّ را است و در نهايت حسن است : عقل همچون آيينه است زدوده كه صاحب آن در آن عيبهاى دنيا مىبيند و مادام كه هشيار است ، غمگين است و شادى از او نفور ؛ چون شراب مسكر خورد ، عقل او به مقدار آنكه آشاميد ، زنگ گرفت ؛ چون اگر از آن بسيار تناول كرد ، جمله آيينهء عقل زنگ گرفت . پس بناچار صورت آن عيوب هيچ درنتواند يافت ، شادى و نشاط كند .
و جهل چون آيينه است هميشه زنگ گرفته . پس لابدّ صاحب او را شادان و بانشاط نبينند ، نه پيش از شرب و نه بعد از شرب . 100
و از جملهء قلايد متنبّى 101 قول او است :
شعر
ذو العقل يشقى فى النّعيم بعقله * و أخو الجهالة فى الشّقاوة ينعم 102
خداوند عقل اگرچه در نازونعمت باشد به سبب عقل در بدبختى باشد و خداوند جهل در بدبختى خوشعيش باشد . ابو الفتح جنّى 103 مفسّر ديوان متنبّى گفت : اين چون آن مثل است كه گويند : ما سرّ عاقل قطّ /
a
15 / : هرگز عاقل شادان نباشد .