تصادف يا لطف ديگر
عماد بفكر درست كردن لباس شد ، فرستاد عقب خياط معروف شهر كه نامش ياقوت و كر بود . دوزنده آمد ، اما ترسى عجيب او را فراگرفت .
عماد - نترس به تو كسى كار ندارد ، ميخواهم لباسى برايم بدوزى خياط كر - به خدا سوگند و بطلاق قسم كه هشت صندوق فرمانرواى پيشين بيشتر پيش من نگذاشت .
چون گوشش سنگين بود ، گمان كرد كه از قضيه آگهى دارند و متوجه سخن عماد نشده بود ، عماد در شگفت و از اين پيش آمد بسيار خورسند گشت ، فرمان داد تا صندوقها را بياورد . صندوقها حاضر و هشت عدد بود پر از زر و سيم و جامههاى گران قيمت .
در كتاب هامش ابن اثير - ج 6 - 333 ط 1353 ه آمده است كه : عماد الدوله در سن پنجاه و هفت سالگى در شيراز درگذشت و مدت سلطنتش 16 سال بود ، و از پادشاهان خوب دورهء خود بشمار مىآمد و از افرادى است كه گوى سبقت را از اقرانش ربود ، و از خود فرزند پسر به يادگار نگذاشت .