بكرايه داد شرط كردم كه در بازگشت نيز بايد با همين شتر باشم . اما به شرط وفا نكرده و از من گريخت و شتر را نيز به ديگرى به كرايه داد اينك او را دستگير ساختم . خواهش ميكنم دو نفر پاسبان در اختيارم بگذارى تا نگرانش باشند كه حقم را از وى بگيرم .
ربيع دو نفر پليس در اختيار علوى گذاشت ، و او را از مسجد بيرون آورد . قدرى راه پيمودند تا از مسجد دور گشتند .
علوى رو كرد به اموى : اى خبيث ! آيا حق مرا ميدهى يا نه ؟
اموى ، آرى حاضرم . علوى پاسبانانرا دستور بازگشت داد .
آنان كه رفتند اموى را آزاد ساخت .
اموى ، سر علوى را بوسيد و چنين گفت : قربانت گردم . خدا داناتر است كه رسالت را در چه خاندانى قرار دهد . پس از آن مقدارى جواهر كه بهمراه داشت تقديم كرد .
علوى - ما از خاندانى هستيم كه در برابر نيكى پاداش نمىپذيريم .
چگونه از تو گوهر بگيرم با آنكه پربهاتر از آن ، خون پدرم : زيد را كه بدستور پدرت بالاى دار رفت واگذاشتم برو و خود را از انظار پنهاندار .
داستان را كه محمد بن زيد باينجا پايان داد به علويان مجلس گفت :
بنابراين ، اشكال و تازهگى ندارد اگر ما اين مرد اموى را بخشيديم همانگونه كه نوهء امير المؤمنين در گذشته نسبت به فرزند كشندهء پدرش رفتار كرد ، با آنكه آن شخص از فرزندان عاص و حكم برپاكنندگان شورش جمل بودند و از دشمنان سرسخت بشمار مىآمدند ، در عين حال آن احسان بزرگ را دربارهء وى نمود .
دولتهاى شيعه در طول تاريخ ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٤٩