محمد - خودت را معرفى كن .
ناشناس - مردى از طائفه عبد مناف .
محمد - از كدام قبيله ؟
ناشناس - از بنى اميه !
محمد - از كدام خانواده ؟
ناشناس - سكوت كرد .
محمد ، شايد از دودمان معاويهئى ؟
ناشناس - آرى .
محمد ، از كدام فرزندش ؟
ناشناس - بازهم سكوت .
محمد - نكند از فرزندان يزيدى ؟
ناشناس - آرى !
نگاههاى تند علويان بسوى ناشناس سرازير شد ، بيچاره را ترس عجيبى فراگرفت ، محمد فرياد زد : گمان ميبريد با كشتن اين بدبخت انتقام خون جدم حسين ( ع ) گرفته مىشود ؟ مگر نميدانيد خداوند اجازه نداده است كه بازخواست شود از كسى كه در عمل ديگران همراهى نداشته است ، اينك بشنويد آنچه را از پدرم نقل ميكنم : پدرم از پدرش اينداستانرا نقل كرد :
داستان جالب ديگر
منصور دوانيقى سالى از سالها در مكه بود جواهرات گرانبهائيكه متعلق به هشام بن عبد الملك مروان اموى بود به پيشگاهش آوردند .
منصور گفت : شنيدهام علاوه بر اينها جواهراتى ديگر نزد محمد فرزند هشام موجود است - اتفاقا محمد در آن سال به مكه آمده بود .
منصور انتظار كشيد تا همگان در مسجد الحرام اجتماع كردند وزير خود