عجاج :
« و مهمه . . . » « 1 » و چه بسا بيابانهايى كه اطراف آن آكنده از غبار بود به گونهاى كه گويا رنگ زمينش چونان آسمانش مىنمود .
أى : كأنّ لون سمائه لغبرتها لون أرضه ، مبالغة فى وصف لون السّماء بالغبرة ، حتّى صار بحيث يشبّه به لون الأرض .
يعنى گويا رنگ آسمانش به جهت غبارآلودگى مانند رنگ زمين آنجاست . شاعر ، در وصف رنگ آسمان به غبارآلودگى مبالغه كرده است به گونهاى كه رنگ آسمان چنان غبارآلوده شده كه بايد رنگ زمين را به آن تشبيه كرد .
خلاصه : جاى اسم و خبر « كأنّ » با هم عوض شده است .
و نحو : أدخلت الخاتم فى إصبعى و القياس أدخلت إصبعى فى الخاتم و عرضت الناقة على الحوض .
و مانند : « انگشتريم را در انگشتم كردم » كه بر اساس قاعده بايد اين گونه باشد :
« انگشتم را در انگشترى كردم » و مثل : « شتر را بر حوض عرضه كردم » كه بايد باشد :
« حوض را بر شتر عرضه كردم » « 2 »
الرابع - التعبير عن المضارع بلفظ الماضى و عكسه فمن أغراض التّعبير عن المضارع بلفظ الماضى .
چهارم از اقسام ارائه سخن بر خلاف مقتضى ظاهر حال ، تعبير از آينده با لفظ ماضى و تعبير از ماضى با لفظ آينده است .
تعبير از مضارع با لفظ ماضى اهدافى دارد ، مثل :
( الف ) التنبيه على تحقق وقوعه نحو :
« أَتى أَمْرُ اللَّهِ »
أى : يأتى .
آگاهى دادن نسبت به تحقق وقوع آن فعل . مانند :
« أَتى أَمْرُ اللَّهِ »
« 3 »
هامش
( 1 ) . « مهمه » : بيابان دور . « ارجاؤه » : اطراف آن .
( 2 ) . با دقت در معنا بر قلب ، استدلال مىشود . مثلا « عرضت الناقة على الحوض » در اصل ، « عرضت الحوض على الناقه » بوده است ، چون عرضهكردن براى چيزى است كه ادراك دارد . و « أدخلت الخاتم فى اصبعى » در اصل « أدخلت اصبعى فى الخاتم » بوده است ، چون انگشترى ظرف است . و نكته قلب در اين دو مثال ، اين است كه هميشه معروض را پيش معروض عليه مىآورند و مظروف را به سوى ظرف حركت مىدهند . ولى در اين دو مثال ، برعكس است از اين جهت ، كلام را وارونه كردهاند و اين قلب ، تنها در جايى پذيرفته مىشود كه نكته لطيفى در آن ، اعتبار شده باشد .
( 3 ) . نحل ، 1 .