زمين مىافتد ، بر زمين افكنده است . و « مىّ » : نام زنى است . ممضع : بازماندهء شكار است .
در اين شعر واژهء « اوالس » غير فصيح است .
تطبيق 2
اجراء و نمونهآورى 2
ما الّذى اخلّ بفصاحة الكلمات فيما يلى ؟
چه چيز ، به فصاحت واژهها در شعرهايى كه مىآيد ، آسيب رسانده است ؟
يا نفس صبرا كلّ حىّ لاق * و كل اثنين الى افتراق
اى نفس ، شكيبا باش هر جاندارى با مرگ پيوند خواهد داشت و هردو يارى به جدايى مىرسند . در اين شعر ، همزهء « اثنين » همزهء وصل است و بايد در درج كلام ، قرائت نشود لكن در اينجا را خلاف قانون ، قرائت مىگردد .
أبعد بعدت بياضا لا بياض له * لأنت أسود فى عينى من الظّلم « 1 »
دور شو [ اى پيرى ] خدا كند دور گردى اى سفيدى پيرى ، آنچنان سفيدى كه حسنى در آن نيست . اى سفيدى موها ، پيش من از تيرگيهاى شبهاى واپسين هرماه تيرهترى « 2 » . ( اين شعر ، از متنبّى است )
لا نسب اليوم و لا خلّة * اتّسع الفتق على الراقع « 3 »
امروز نه نژاد و تبارى به كار مىآيد و نه پيوند دوستى ، پارگى بر دوزندهء پينه ، گسترش يافته است .
فأيقنت انّى عند ذلك ثائر * غداتئذ او هالك فى الهوالك
هامش
( 1 ) . « ظلم » : شبهاى پايانى هرماه است . « لا بياض له » : حسنى ندارد . اين شعر را متنبّى ، خطاب به پيرى سروده است . واژهء « اسود » در اين شعر خلاف قياس است چون افعل التفضيل ، از مثل « سود » و « حمر » بنا نمىشود .
( 2 ) . « ابعد » به كسر عين است « بعدت » نفرين است و « بياضا » تمييز و به معنى سفيدى پيرى . و « بياض » دوم به معنى حسن است . نگاه كنيد به ديوان متنبّى با شرح برقوتى ، ج 2 ، ص 310 .
( 3 ) . « خلّة » : دوستى . « فتق » : شكاف و پارگى . « راقع » : اصلاح كننده پارگى .
شاعر ، در اين شعر ، با قانون مخالفت كرده از اينرو كه همزهء وصل « اتسع » را قطع كرده يعنى مىبايست همزه ، در درج كلام ساقط گردد و خوانده نشود ولى اكنون از ماقبلش قطع شده و خوانده مىشود .
اين شعر به ابو عامر ، جدّ عبّاس بن مرداس ، نسبت داده شده است . نگاه كنيد به : لسان العرب ، ج 5 ، ص 115 .