رمتنى مىّ بالهوى رمى ممضغ * من الوحش لوط « 1 » لم تعقه الاوالس
« مىّ » ( نام زنى بوده ) در لسان العرب ، ممضع با عين و أوانس با نون ضبط شده است يعنى « مىّ » به سبب عشق ، مرا چونان ماندهء صيدى كه از حيوانات چابك وحشى بر زمين مىافتد ، بر زمين افكنده است « 2 » .
در اين شعر ، واژهء « اوالس » بر خلاف قانون ، جمع بسته شده است « 3 » .
بعينين نجلاوين لم يجر فيهما * ضمان ، و جيد حلى الدرّ شامس « 4 »
با دو چشم درشتى كه درد در آنها راه نيافته بود و گردنى كه با گردنبندى از درّ زينت شده بود .
علمى الى علمك كالقرارة فى المثعنجر « 5 » .
دانش من نسبت به دانش تو چونان آبگيرهاى در قياس با دريا است .
انّ بعضا من القريض هراء * ليس شيئا و بعضه أحكام « 6 »
فيه ما يجلب البراعة و الفه * م و فيه ما يجلب البرسام « 7 »
بىشك ، برخى از شعرها ، بيهوده و ياوه است و پارهاى از آنها حكمتهاست .
بعضى از شعرها را والايى و فهم جلب كرده است و بعضى را آشفتگى سينه .
اين دو بيت از متنبّى است و واژهء « برسام » در آن ناهنجار است .
و من النّاس من تجوز عليهم * شعراء كانّها الخازباز « 8 »
بر برخى از مردم ، شاعران مىگذرند چونان آواى مگس كه بر گوششان مىگذرد .
در اين شعر متنبّى ، واژهء « خازباز » بدآهنگ ، عاميانه و غير فصيح است « 9 » .
هامش
( 1 ) . « لوط » : سبك . « اوالس » : شتران مادّه .
( 2 ) . لسان العرب ، ج 8 ، ص 339 .
( 3 ) . اين شعر از ثعلب است .
( 4 ) . « شامس » : گردنبند ويژهاى است .
( 5 ) . واژهء « مثعنجر » متنافر است و معنى عبارت ، اين است : دانش من در قياس با دانش تو همانند آبگير كوچكى است كه در كنار دريا قرار داشته باشد .
( 6 ) . « قريض » : شعر . « هراء » : سخن تباه و بىنظام . « احكام » : جمع حكم است لكن در اينجا از آن ، حكمت اراده شده است . « برسام » به فتح باء و به كسر آن ، جوشش و آشفتگى سينه است .
( 7 ) . در ديوان متنبّى به جاى واژهء « هراء » در مصراع اوّل « هذاء » و به جاى واژهء « فهم » در مصراع دوّم ، واژهء « فضل » آمده است . نگاه كنيد به : شرح ديوان متنبى نوشتهء برقوتى ، ج 2 ، ص 363 .
( 8 ) . « خازباز » آواى مگس است .
( 9 ) . نگاه كنيد به شرح ديوان متنبّى ، نوشتهء برقوتى ج 1 ، ص 377 .