تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 73 ) ( آداب و سنن ) ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
مقدر است برايش درود از من خدا تعالى فرموده بعزت و جلالم سوگند و بمقام والايم كه در تو وارد نشود : دائم الخمر ، و نه اصرار دار بر ربا ، و نه سخن‌چين و نه ديوث كه غيرت ندارد و در خانه‌اش انجمن هرزگى بر پا شود ، و نه آنكه نزد سلطان از مردم بد گويد تا آنها را نابود سازد ، و نه گوركن كفن دارد و نه آنكه ختار است يعنى بر پيمان خود نپايد . و به همين سند از رسول خدا ( ص ) كه ديدم در دوزخ دارنده عبائى را كه از غنيمت دزديده بود ، و داراى عصاى سر كجى را كه حاجيان را با آن ميراند ، و ديدم در دوزخ كشنده آن گربه را كه رفت و آمدش آن زن را گاز ميگرفت كه او را بسته بود و خوراكش نميداد و رهاش نمىكرد ، و ببهشت رفتم و در آن كسى را ديدم كه سگى را سيراب كرده بود . 19 - كنز الفوائد : بسندش تا معاويه بن نضله كه در قشونى بودم كه عمر بن خطاب آن را گسيل كرد و شهر حلوان را گشوديم و بجستوى مشركانى بوديم كه در دره‌ها و بدانها دست نيافتيم ، و وقت نماز شد و من خود بآبى رسيدم و از اسبم پياده شدم و مهارش را بدست داشتم و وضوء گرفتم و اذان گفتم و چون گفتم : الله اكبر الله اكبر ، و چيزى از كوه به من پاسخ داد كه ميگفت : كبرت تكبيرا و از آن به سختى در هراس شدم ، و براست و چپ نگاه كردم و چيزى نديدم و گفتم : اشهد ان لا إله الا الله و به من پاسخ داد ، اكنونست كه باخلاص رسيده ، گفتم : اشهد ان محمدا رسول الله و او گفت پيغمبريست كه مبعوث شده ، گفتم : حى على الصلاة گفت : مقرريست كه واجب شده ، و من گفتم : حى على الفلاح و او گفت : رستگار است هر كه آن را پذيرا شود و بدان پاسخ دهد ، من گفتم : قد قامت الصلاة و او گفت : امت محمد ( ص ) پايدارند تا قيامت كه بر سر آنها بر پا شود ، و چون از اذانم فارغ شدم با بلندتر آوازم فرياد كردم به جورى كه در دو كناره كوه شنيده شد و گفتم : آدمى يا پرى ؟ گويد : سرى از غار كوه بدر آمد و گفت پرى نيستم آدمم ، گفتم رحمت خدا بر تو كه هستى ؟ گفت من ذريب پسر ثملا از حواريون عيسى بن مريم ( ع ) و گواهم كه سرور شما پيغمبر است و مىنشست كه عيسى بن مريم به دو مژده داده و خواستم خود را به او رسانم كه پارسيان بهمراه خسرو و يارانش سر را هم را گرفتند و او هم سر خود را بدرون غار كوه فرو برد . و سوار مركبم شدم و بمردمم پيوستم و سعد بن وقاص فرمانده ما بود و آن را به دو گزارش دادم و او هم بعمر بن خطابش نوشت ، و نامه عمر آمد كه به آن مرد برسيد ، و سعد سوار شد و من هم با او سوار شدم تا بدان كوه رسيديم و غار و دره و دشتى در آن نماند كه او را جستجو كرديم و به دو دست نيافتيم و نماز رسيد و چون از نماز فارغ شدم با بلندترين آوازم فرياد كردم اى داراى آواز خوش و روى زيبا ما از تو سخن خوبى شنيديم بما بگو تو چه كسى هستى خدايت