تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفصول العشرة في الغيبة ( ده انتقاد و پاسخ پيرامون غيبت امام مهدى عج ) ( فارسي ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
ادعا را در بارهء « يحيى بن عمر » « 1 » كه در ( منطقهء ) شاهى كشته شده نيز دارند ، وقتى اماميه اين ادعاها را باطل و بىاساس مىدانند ، پس
هامش
( 1 ) « يحيى بن عمر بن الحسين بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب » دومين مرد انقلابى از فرزندان « حسين بن على » است كه در مدت زندگى خود ، مشهور به حسن سيره و ديانت و از نظر جسمى ، داراى آنچنان بدن نيرومندى بود كه گاهى عمود آهنى به گردن فردى مىپيچيد و كسى غير از او نمىتوانست آن را باز كند . وى در ايام « متوكل عباسى » سال 235 قيام كرد و با افراد زيادى به دعوت كردن مردم خراسان براى شورش عليه دستگاه خلافت پرداخت ، ولى « عبد اللَّه بن طاهر » استاندار آنجا ، او و افرادش را از خراسان بيرون كرد و شخص او را گرفته و به بغداد فرستاد . « متوكل » او را پس از كتك زدن بسيار و حبس آزاد كرد . او نيز پس از مدتى كه در بغداد توقف نمود ، در زمان « مستعين » خليفهء عباسى به طرف كوفه حركت كرده و در آنجا به همراهى عده‌اى از اعراب ، شبانه وارد كوفه شد و هر چه در بيت المال بود توقيف كرده و زندان را باز نمود و كسانى كه در آن زندانى بودند آزاد كرد و دعوت خود را به نام « رضا از آل محمد » كه مراد امام مورد قبول شيعيان بود ، اعلام كرد و استاندار شهر را بيرون نموده و شهر را به تصرف در آورد . خليفه كه از اين كار آگاه شد ، لشكرى به جنگ او فرستاد ، ولى لشكر شكست خورد و اهل بغداد از شيعه و سنى رياست او را پذيرفته و به شدت او را دوست داشتند . سپس لشكر ديگرى به دستور « محمد بن عبد اللَّه بن طاهر » به جنگ او آمد و در نزديك « شاهى » جنگ آغاز گرديد و در اين جنگ ، لشكر يحيى شكست خورده و فرار كردند ، تنها عدهء كمى با او باقى ماندند و در ضمن جنگ ، اسب يحيى به رو در افتاد و يحيى را بر زمين زده و كشت . لشكريان محمد سرش را از بدن جدا كرده و براى مستعين بردند . ( طبرى ، حوادث سال 235 - 250 و ابو الفداء ، ج 2 ، ص 42 - 43 ) .