بر ايشان وارد ميشدى نيكو بود ، ولى با اين وضع كه شما بيان ميكنى ( و اين بيوفائيها كه از آنان به گوش تو رسيده ) من صلاح در اين كار شما نمىبينم ، حضرت فرمود : اى بندهء خدا آنچه تو انديشى بر من پوشيده نيست ، و لكن خداى تعالى در كار خود مغلوب نشود ( يعنى آنچه اراده حقتعالى بر آن قرار گرفته جز آن نخواهد شد ) سپس فرمود : به خدا دست از من برندارند تا خون من بريزند ، و چون چنين كردند خداوند بر ايشان مسلط سازد كسى را كه آنان را زبون و پست كند تا بدان جا كه پستترين و زبونترين امتها شوند .
[ برخورد آن حضرت با حر بن يزيد رياحى ]
( 30 ) سپس از آنجا رهسپار شد تا به منزل شراف رسيد چون سحرگاه شد همچنان بجوانان دستور فرمود آب بسيار بردارند ، سپس به راه افتاد و تا نيمه روز راه رفت ، و همچنان كه به راه ميرفت مردى از همراهان گفت : « اللَّه اكبر » حسين ( ع ) نيز فرمود : اللَّه اكبر ، چرا تكبير گفتى ؟ عرضكرد : درختان خرما ديدم ، گروهى از اصحاب گفتند : به خدا اينجا سرزمينى است كه ما هرگز درخت خرما در آن نديدهايم ، حسين ( ع ) فرمود : پس چه مىبينيد ؟ گفتند : به خدا مىبينيم گوشهاى اسب است ، فرمود : من نيز به خدا همان را مىبينم ، سپس فرمود : ما در اينجا پناهگاهى نداريم كه بدان پناه بريم و آن را در پشت سر قرار داده و از يك رو با اين لشكر روبرو شويم ؟ ما به او گفتيم : چرا اين منزل ذو حسم است كه در سمت چپ شما است ، اگر بدان جا پيشى گيريد آنجا چنان است كه شما ميخواهيد ( يعنى تپهاى هست كه آن را پشت سر قرار داده و از يكسو با اين لشكر كه ميرسند روبرو خواهيد شد ) پس آن حضرت سمت چپ راه را گرفته ما نيز با او بدان سو رفتيم ، چيزى نگذشت كه گردنهاى اسبان پيدا شد و چون نيك نگريستيم