شد اين بود كه آن جناب نزد هشام بن عبد الملك در شام رفت ، و هشام مردم شام را براى ورود او بمجلس گرد آورده بود و دستور داده بود جاى نشستن را چنان بر او تنگ كنند كه نتواند نزديك هشام برود ، پس زيد ( چون بر او درآمد ) به او فرمود : همانا در ميان بندگان خدا كسى بالاتر از آن نيست كه سفارش و وصيت به پرهيزكارى و ترس از خدا كند ، و نه كسى پستتر از آن است كه ديگران او را بتقوى و پرهيزكارى سفارش كنند ، و من تو را اى امير المؤمنين سفارش بتقوى و ترس از خدا ميكنم پس از خدا بترس ، هشام گفت : تو آن كس هستى كه خود را شايستهء خلافت ميدانى و اميد آن دارى ؟ تو كجا و خلافت اى بىمادر ! جز اين نيست كه تو فرزند كنيزى هستى ؟ زيد فرمود : من كسى را در مرتبه و منزلت پيش خدا بالاتر از پيغمبرى كه بر انگيخته ندانم و او فرزند كنيزى بود ، و اگر پسر كنيز بودن موجب كم شدن رتبه و مقام بود برانگيخته نميشد ، و آن كس اسماعيل فرزند ابراهيم عليهما السّلام است ( كه فرزند هاجر بود و او كنيزى بيش نبود ) ، پس پيغمبرى و نبوت مرتبهاش نزد خدا بالاتر است يا خلافت اى هشام ؟ و از اين گذشته چگونه كم رتبه است مردى كه پدرش رسول خدا ( ص ) است و فرزند على بن ابى طالب ( ع ) مىباشد ؟ پس هشام از مجلس برخاسته و به پيشكار مخصوص خود گفت :
اين مرد نبايد در ميان لشكر من ( يا حوزهء شام ) شب را بروز در آورد ، پس زيد بيرون آمده ميگفت هرگز گروهى تيزى شمشير را ناخوش نداشتهاند جز اينكه زبون و خوار گشتهاند ( يعنى هر كه از شمشير بترسد بايد تن بخوارى و ذلت دهد ) و از شام بيرون آمد و چون بكوفه رسيد مردم كوفه گردش انجمن كردند و پيوسته با او بودند تا اينكه براى جنگ با او بيعت كردند ( و آمادهء جنگ با بنى اميه گشتند ) ولى پس از آن ( كه جنگ در گرفت ) بيعتش را شكسته او را واگذاردند ، پس آن جناب كشته شد و چهار سال در ميان آن بيوفا مردم بدار آويخته بود و يكتن از ايشان نبود كه از اين كار جلوگيرى كند ، و يا
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٦٩