تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
حسين را زائيد و چنانچه رسول خدا ( ص ) فرموده بود نزد من بود ، پس روزى حسين را بنزد پيغمبر ( ص ) برده و در دامان او نهادم آنگاه چشم انداخته ديدم ديدگان رسول خدا ( ص ) اشگ مىبارد ، عرض كردم : پدر و مادرم بقربانت اى رسول خدا شما را چه شد ؟ فرمود : جبرئيل بنزد من آمده مرا آگاهى داد كه امت من به زودى اين فرزندم را ميكشند ، و خاك سرخ رنگى از تربت او برايم آورد . 6 - و سماك از ام سلمة رضى اللَّه عنها روايت كند كه گفت : روزى هم چنان كه رسول خدا ( ص ) نشسته بود و حسين عليه السّلام نيز در دامانش بود بناگاه اشك از ديدگانش سرازير شد ، من عرضكردم : اى رسول خدا قربانت شوم چگونه است كه مىبينم شما را اشگ ميريزى ؟ فرمود : جبرئيل نزد من آمد و مرا بفرزندم حسين تسليت گفت و به من خبر داد كه گروهى از امت من او را ميكشتند ، خداوند شفاعت مرا بهرهء ايشان نسازد . 7 - و بسند ديگر از ام سلمه رضى اللَّه عنها روايت كند كه گفت : شبى رسول خدا ( ص ) از پيش ما بيرون رفت و مدتى دراز ناپديد شد سپس بازگشت و سر و رويش گردآلود بود و دستش نيز بسته بود ، من عرضكردم : اى رسول خدا ! چيست كه من شما را گردآلود مىبينم ؟ فرمود : مرا در اين ساعت به جائى از سرزمين عراق بردند كه نامش كربلا بود ، و در آن سرزمين جاى كشته شدن پسرم حسين و گروهى از فرزندان و خاندانم را به من نشان دادند ، و من پيوسته خون ايشان را از آنجا برميگرفتم و آن اكنون در دست من است و دست خود را براى من باز كرده فرمود : آن را بگير و نگهدارى كن ، پس من آن را گرفتم