پادشاهان نمىشود ، بدان معنى نيست كه قطع شدن خلافت از پيامبران نيز موجب نفرتانگيزى و دورى نباشد . از اينجا كاملًا روشن مىشود كه تمام آنچه كه در امامت و خلافت شرط است ، در وزارت و رياست دنيوى شرط نيست .
اثبات نبوّت استقلالى براى حضرت هارون عليه السلام اشكال را رفع نمىكند
3 - دهلوى مىگويد : نبّوت استقلالى پس از مرگ موسى به هارون رسيد ، كه هزار درجه بالاتر از
خلافت است . حال اگر عزل در كار بود ، چرا اين عزل بايد موجب كاستى و اهانت براى او باشد ؟
گويم :
صدق معناى عزل و لزوم نفرتانگيزى را دانستيد ، امّا اين كه هارون عليه السلام داراى نبوّت استقلالى بود ، اين اشكال را رفع نمىكند ، به چند دليل :
1 - 3 . پس از تحقّق عواملى كه باعث اهانت و تحقير او است ، اصلًا شايستهى نبوّت نخواهد بود ، چون شرط است كه پيامبر بايستى از هر عيب و نفرتانگيزى مبرّا باشد ، پس فرض پيامبر بودنش ، فرضى است براى تحقّق يك هدف با پيداشدن مانعى برايش در آن ، و اين تنها يك فرض است . چون واضح است كه وقتى مانعى براى تحقّق يك هدف باشد ، به تحقّق نمىرسد .
2 - 3 . فرض كنيم نبوّت استقلالى پس از درگذشت حضرت موسى عليه السلام برايش حاصل شد ، ليكن اين امر اهانتى را كه از زمان بازگشت حضرت موسى عليه السلام از طور تا وفات حضرت هارون عليه السلام بر او وارد شد ، بر طرف نمىكند . گويى دهلوى تحقّق نبوّت استقلالى را براى او ، به محض بازگشت حضرت موسى و بركنارى او از جانشينى خود ، فرض كرده است ! !
او در باب المطاعن متوجّه اين توهّم شده ، و از اثبات نبوّت ياد شده براى او پس