قارى كه ادّعا مىكنند اميرالمؤمنين عليه السلام از اين جانشينى بر كنار شد ، چون اگر در آغاز مقيّد بود ، با سپرى شدن دوره ، منقطع مىشد . آنگاه كاربرد كلمهء بركنارى نه از نظر لغت صحيح است و نه از نظر عرف . پس گفتهى اين دو بزرگ ، ادّعاى محدوديت را باطل مىسازد .
بعلاوه ، جانشينى هارون عليه السلام مطلق و مقيّد به دوران غيبت موسى عليه السلام نيست ، و همينگونه است جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام كه در جايگاه هارون قرار گرفته است .
توضيح اين كه ادّعاى محدوديّت خلافت هارون عليه السلام دروغى آشكار و تهمت محض است ، چون كلام الاهى دربارهى جانشينى حضرت هارون براى موسى عليهما السلام مطلق و غير محدود است . مفسّران نيز اطلاق آيه را به قيدى مقيّد نكردهاند و خبرهاى رسيده در تفسير آيه اين تقييد را ندارد ، كه خواهد آمد . پس آنچه دهلوى آورده است ، چيزى جز دروغ و تهمت زدن بر پيامبران خداوند عليهم السلام نيست ! !
شگفتا ! چگونه اين مرد خود را از چنين دروغى بر كنار نمىكند ؟ مگر نمىبيند كه حضرت موسى به برادرش هارون عليهما السلام فرمود : « أخلفنى فى قومى » « 1 » كه مطلق است و مقيّد به زمان غيبت حضرت موسى عليه السلام از بنىاسرائيل نمىباشد ؟
پس چگونه بدون دليل ، تقييد اين خلافت را ادّعا مىكند ؟ يا ادّعا مىكند كه حضرت موسى ، هارون عليهما السلام را از آن بر كنار كرد ، آنگونه كه در باب ( المطاعن ) آورده است ؟ و چگونه خود در يك كتاب تناقض مىگويد : گاهى ادّعاى تقييد و گاهى ادّعاى بركنارى مىكند ؟
7 - دهلوى گويد : « كار برد بركنارى ، به علّت پايان يافتن اين جانشينى جايز نيست ، چون موجباهانت مىگردد » .
گويم :
دهلوى طبق مدّعاى خود مقيّد است كه جانشينى را مطلق بداند ، ولى از ادّعاى
هامش
( 1 ) . اعراف ( 7 ) : 142 ، « جانشين من در قومم باش » .