دمبدم از مهر مهد سبز طفل غنچه را * دايهء باد صبا گهواره جنبانى كند
حسن گل هر صبح افروزد عذار آتشين * خون حسرت در دل لعل بدخشانى كند
سر به طنّازى كشد چون غنچه از شاخ أنار * رنگ خجلت در دل ياقوت رمّانى كند
دانهء لالاى شبنم صبحدم در رخت گل * خندهء بازيچه با لولوى عمّانى كند
گرد راه شوخ چشمان در فضاى كوى باغ * سرمه در آوازهء كحل صفاهانى كند
عقدهها چون تاك دارم در دل پر خون فقر * حل مشكلها مگر ساقى بآسانى كند
ساقى كوثر جوانمردى كه هر انگشت أو * صد يد بيضاء به كار پير عمرانى كند
سر در أرباب همت آن كه بر روى پلاس * حكمرانى بر سر تخت سليمانى كند
از أزل همداستان گرديده تا در درگهش * خضر سقّائى ، كليم اللّه دربانى كند
آن شهنشاهى كه هر جا گستراند مائده * صد مسيحا بر سر خوانش مگسرانى كند
از دم پر فيض أو جبرئيل با لوح وقلم * معرفت ادراك چون طفل دبستانى كند
مختصر بايد سخن در مدح آن عالي جناب * بي أدب باشد گدا چون قصه طولانى كند
كشف الأسرار في شرح الاستبصار — صفحة 289
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٢٨٩