و المجادب ما كنت صانعا ( 1 ) قال : كنت تاركهم و مخالفهم إلى الكلإ و الماء . فقال له - عليه السّلام - : فامدد إذا يدك . فقال الرّجل : فو اللّه ما استطعت أن أمتنع عند قيام الحجّة عليّ ، فبايعته عليه السّلام .
و الرّجل يعرف بكليب الجرميّ . ( 2 )
171 - و من كلام له عليه السلام لما عزم على لقاء القوم بصفين
اللّهمّ ربّ السّقف المرفوع ، و الجوّ المكفوف ، الّذي جعلته مغيضا للّيل و النّهار ، و مجرى للشّمس و القمر ، و مختلفا و خبر دهى ايشان را از گياه و آب ، پس مخالفت كنند [ و روان شوند ] وا جاى تشنگى و جاى تنگى و قحط ، [ آن گاه ] چه چيز باشى تو كننده ( 1 ) گفت : باشم من ترك كنندهء ايشان و خلاف كنندهء ايشان ، [ و خواهم رفت ] وا گياه و آب ، پس گفت او را عليه السّلام : بكش و بياور آنك دست خود را ، پس گفت مرد : بحقّ خدا نتوانستم كه منع كنم خود را نزديك ايستادن حجّت بر من ، پس بيعت كردم به او [ عليه السلام ] ، و [ آن ] مرد را بشناسند به [ نام ] كليب جرمى . ( 2 ) 171 - [ و از سخنان آن حضرت - عليه السلام - است ] آن گاه كه عزم كرد بر ديدن و رسيدن به قوم [ در ] صفّين اى بار خدا [ و ] پروردگار بام برداشته ، و هواء باز داشته ، آنك گردانيدى تو آن را جاى كم كردن مر شب و روز را ، و جاى رفتن مر آفتاب و ماه ، و موضع آمد شد كردن مر ستارگان