خانه روشن مىشود از وى . پس چنان كه روشنايى از چراغ در ديوار پيدا مىآيد ، به قدرت ايزد - سبحانه و تعالى - همچنين قوّت بينايى و شنوايى و جمله حواس از اين روح در اعضاى ظاهر پديدار مىآيد . و اگر در بعضى از عروق سدّه و بندى افتد ، آن عضو كه پس از آن بندگاه باشد معطّل ماند و مفلوج گردد و در وى قوّت حسّ و حركت نباشد ، و طبيب جهد آن كند تا آن سده بگشايد .
و مثل اين روح چون آتش چراغ است . و مثل دل چون فتيله ، و مثل غذا چون روغن ؛ كه اگر روغن بازگيرى چراغ بميرد ، و چون غذا بازگيرى مزاج معتدل اين روح باطل شود و حيوان بميرد . و همچنانكه اگرچه روغن بود ، فتيله چون بسيار روغن كشد تباه شود و نيز « 1 » روغن نپذيرد .
همچنين دل به روزگار دراز چنان شود كه قبول غذا نكند .
و همچنانكه چون چيزى بر چراغ زنى چراغ فرو ميرد - اگرچه روغن و فتيله برجاى بود - چون حيوان را زخمى عظيم رسد بميرد .
و اين روح تا مزاج وى معتدل بود - چنان كه شرط است - معانى لطيف را ، چون قوّت حس و حركت ، قبول مىكند از انوار ملايكهء سماوى ، به دستورى ايزد - تعالى . چون آن مزاج از وى باطل شود - به غلبهء حرارت يا برودت يا سببى ديگر - شايسته نباشد قبول آن آثار را ؛ چون آيينهاى كه تا روى وى راست و بسزا باشد ، صورتها قبول مىكند از هر چه صورت دارد ؛ و چون درشت « 2 » شود و زنگار وى را بخورد آن صورت قبول نكند - نه از آن سبب كه صورتها هلاك شد يا غايب شد ، لكن شايستگى وى قبول آن را « 3 » باطل شد .
همچنين شايستگى اين بخار لطيف و معتدل - كه آن را روح حيوانى نام كرديم - در اعتدال مزاج وى بسته است : چون باطل شد ، [ اعتدال ] قبول نكند ؛ و چون قوّتهاى حسّ و حركت قبول نكند ، اعضا از اثر آن محروم ماند و بيحس و حركت شود ، گويند : بمرد .
و معنى مرگ روح حيوانى اين بود . و فراهم آورندهء اين اسباب - تا اين مزاج از اعتدال بيفتد - آفريدهاى است از آفريدههاى خداى - تعالى - كه وى را ملك الموت گويند ، و خلق از وى نام دانند ، و حقيقت وى شناختن دراز است .
اين معنى مرگ حيوانات است . اما مرگ آدمى بر وجهى ديگر است ، كه وى را اين روح كه حيوانات را باشد هست و روحى ديگر هست كه ما آن را روح انسانى گوييم و دل نام كرديم -
هامش
( 1 ) . ديگر .
( 2 ) . درشت ، ناهموار .
( 3 ) . شايستگى آينه براى قبول صورتها .