اجازت آن خواستم كه به زيارت مولانا على بن موسى الرضا عليه التحيه و الثناء مشرف شوم . پس از اجازهء او به آماده كردن وسائل حركت پرداختم . هنگام حركت كسى كه واسطهء گرفتن اذن بود نزد من آمد و گفت خليفه دستور داده است كه برسالت نزد بعضى از پادشاهان به روى . عذر آوردم و گفتم اگر درين رسالت موفق گردم دست از من نخواهيد كشيد و پيوسته مرا برسالت و سفارت خواهيد فرستاد و اگر پيروز نشوم در چشم شما كوچك و بيمقدار خواهم شد زيرا چنين خواهيد پنداشت كه من شايستگى چنين كارى ندارم افزون بر اين اگر بپذيرم و بسوى مقصود روانه شوم حسودان در كمين باشند و از من سعايت كنند و بسا كه گويند من با پادشاه تركان بيعت كردهام كه او را به اين ديار رهنمونى كنم . شما نيز قول آنان را بپذيريد و بكشتن من همت گماريد . گفت : پس چه بايد كرد و پاسخ خليفه چيست ؟ گفتم استخاره مىكنم اگر ( لا تفعل ) آمد خليفه خود داند كه من هرگز خلاف استخاره نكنم . پس استخاره كردم و از رفتن عذر خواستم .
پاره اى از اين سخنان را در پيش گفتهام .
كشف المحجة لثمرة المهجة ( فانوس ) ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: اسد الله مبشرى
ص٢٢٥