اى پادشاه ؛ از عبّاسى بپرس كه امام زمانِ او كيست ؟
عبّاسى گفت : اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل نشده است !
شاه به وزير گفت : آيا اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است ؟
وزير فرمود : آرى ؛ رسيده است . « 1 » شاه با حالت خشم و غضب گفت : اى عبّاسى ؛ من تا به حال تو را شخصى مورد وثوق مىدانستم ولى حالا دروغگوييت برايم آشكار شد .
عبّاسى گفت : من امام زمان خود را مىشناسم .
علوى فرمود : چه كسى است ؟
عبّاسى گفت : پادشاه .
علوى فرمود : اى پادشاه ؛ خوب بدان كه او دروغ مىگويد و تنها براى چاپلوسى تو چنين مىگويد .
شاه گفت : آرى ؛ مىدانم كه دروغ مىگويد ؛ و من از حال خويشتن نيز آگاه هستم كه شايستگى اين را ندارم كه امام زمانِ مردم باشم ؛ چرا كه من چيزى بلد نيستم و بيشتر وقت خود را با شكار كردن و انجام امور ادارى سپرى مىكنم .
سپس شاه افزود : به نظر تو امام زمان كيست ؟
علوى فرمود : به نظر من ، امام زمان همانا
هامش
( 1 ) . حافظ نيشابورى در صحيح خود : 8 / 107 ، ينابيع المودّة : 117 ، نفحات اللاهوت : 3 ، صحيح مسلم و . . .