دلاويز را ببوسند .
و در همان عصر در خاور اندلس شاعرى زجل ساز بنام محلف [ 1 ] اسود بود كه زجلهاى بسيار نيكوئى داشت يكى از زجلهاى وى بدينسان آغاز مىشود :
منكه هميشه از گرفتارى ميترسيدم . سرانجام گرفتار شدم و عشق مرا بسر - نوشت غمانگيزى دچار ساخت .
و در همين زجل گويد :
هنگامى كه به آن گونههاى نجيب زيبا مينگرى ، سرخى سراسر آن را فرا ميگيرد .
اى جويندهء كيميا ! اكسير در چشمان منست كه به سيم مينگرد و آن را به زر تبديل مىكند .
و پس از ايشان گروهى از زجل سرايان پديد آمدند كه سرآمد آنان مدغليس [ 2 ] بود و او را در اين شيوه شعر آثار شگفتى است . چنان كه در زجل مشهور خود گويد :
باران نرمى مىبارد و شعاع آفتاب ميدرخشد آن يك سيمين و اين يكى زرين جلوهگر شده است .
گياهها سيراب و سرمست ميشوند و شاخههاى درختان در رقص و طربند « آنها ميخواهند بسوى ما بيايند اما شرمگين ميشوند و ميگريزند » [ 3 ] و اين اشعار از بهترين زجلهاى اوست :
روشنائى تابيد و ستارگان سرگردانند .
برخيز كه با هم خستگى و افسردگى را از خود برانيم .
مخلوطى از صراحى نوشيدم كه نزد من از عسل شيرينتر است .
اى آنكه مرا بر آنچه خود تقليد ميكنى ، مورد ملامت قرار ميدهى خدا ترا
هامش
[ 1 - ) ] ن . ل : مخلف .
[ 2 - ) ] در نسخهء خطى « ينى جامع » و چاپ « پ » مدغليس و در چاپهاى مصر و بيروت مدغيس است .
[ 3 - ) ] اين شعر در چاپ پاريس نيست .