بىشك اگر آن چشمان زيباى سياه غايب شوند دل مرا غمزده و افسرده ميكنند و با همه آن چشمان سياه دل مرا ناتوان و زبون ساختهاند .
آنگاه ابو عمرو زاهد اشبيلى [ 1 ] گفت :
دلربايى آغاز كرد ، و اين عشق است كه او را به ربودن دلها واميدارد و اصرار دارد دلها را شكار كند .
مىبينى چه چيزى او را به رنج دادن و آزار برمىانگيزد ؟
هوس كرد عشق را بازيچهء خود سازد . و از اين بازى او ، گروه بسيارى از مردم هلاك شدند .
سپس ابو الحسن مقرى دانى سرود :
روز خوشى است ! همهء بينندگان از زيبائيهاى آن درشگفتند و آن را ميستايند مى و مهرويان در پيرامون من فراهم است .
هنگامى كه دوستان در زير درخت صنوبر بخواب قيلوله رفتهاند شايستهتر براى من اين است كه به شكار ماهى پردازم و آنگاه آن چشمان دلفريب را تماشا كنم .
آنگاه ابو بكر بن مرتين گفت :
براستى ميخواهى در كشتى سوار شوى ، بر روى رودخانهء دلانگيزى كه در آنجا ماهيها و صياد ديده ميشوند . آن صياد ماهىها را شكار نكرده است ، بلكه دام او پر از دلهاى مردم است .
سپس ابو بكر ابن قزمان سرود :
هنگامى كه « آن پسر » آستين خود را براى انداختن دام بالا مىزند ، مىبينى چگونه ماهيها خود را بدان سو پرتاب ميكنند ؟
آنها نميخواهند در دام بيفتند ، بلكه آهنگ آن دارند آن دستهاى كوچك
هامش
[ 1 - ) ] ابو عمر بن زاهر اشبيلى . ( چاپ دار الكتاب اللبنانى ) . ابو عمر زاهد اشبيلى ( نسخهء خطى « ينى - جامع » ) .