بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع * شمع خاور فكند بر همه أطراف شعاع
( حافظ )
صبح چون شعلهء خورشيد برآورد شعاع * گشت روشن كه جهانست رخت را اقطاع
( كوهى )
وبغير اينها غزلهاى ديگرى نيز از خواجة را استقبال نموده كه محض احتراز از تطويل از اشاره بدانها صرفنظر نموديم ،
وثانيا أغلب اشعار اين شاعر « كوهى » تخلص بىنهايت عاميانه وبسيار سست وركيك وبازارى است واز جنس اشعار دراويش دورهگرد است كه در بازارها ومعابر معمولا اينگونه اشعار صوفيانه يا مشتمل بر مناقب ائمّه عليهم السّلام را بآواز بلند ميخوانند وكسبه وعابرين هركدام چيزى بآنها ميدهند ، وخود قائل اشعار اين ديوان نيز ظاهرا يكى از همين قبيل دراويش عامي امّى بوده كه بعضي اصطلاحات وتعبيرات عرفانى خشك عارى از هر جنبهء شعري وذوقي را طوطىوار توأم با بعضي از آيات واخبار مربوطه ( بزعم ايشان ) بدان در حفظ داشته ودر هر موقع بمناسبت يا بىمناسبت آن اصطلاحات را ملفّق با آن آيات واخبار در ضمن اشعار عاميانهء مشحون از اغلاط لغوى ونحوى وصرفى وعروضى وأغلب نيز نامفهوم تكرار ميكرده است از قبيل اين اشعار مثلا :
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وصف خداست * آه آه از شاهد يكتا مپرس
يار سرنائىّ وجان سر ناى اوست * همچونى بنواز واز سرنا مپرس
واين اشعار :
حلقهء حور بود فصل بهاران كپنك * چتر درويش بود موسم باران كپنك
آدم از جنت فردوس چو بر خاك افتاد * موى شد بر بدن آدم گريان كپنك
إلى آخر ابيات هجدهگانه با هجده رديف « كپنك » !
واين اشعار با غلط املائى قبيح :