تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفاروق ( فارسي ) — صفحة 833

مساهمون:

ص٨٣٣
حضرت را بوسيد . و گفت : پدر و مادرم بفدايت كه چه مرگ و زندگى با سعادت و پاكيزه‌اى داشتى . انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرد ، تا با سعد بن عباده بيعت كنند . ابوبكر گفت : امير از ما وزير از شما . و من يكى از اين دو نفر عمر و ابو عبيده را پيشنهاد مىكنم ، با هر يك مىخواهيد بيعت كنيد . گروهى نزد پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) و سلم آمده و عرض كردند : شخص امينى را براى ما بفرست ، حضرت هم ابو عبيده را فرستاد . منهم براى امر خلافت او را مىپسندم . عمر گفت : كداميك دوست داريد پا جاى پاى رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم بگذاريد ، سپس با ابوبكر بيعت كرد . - كنز العمال ج 5 ص 648 14140 - محمد بن سيرين از شخصى از بنى زريق روايت مىكند : در آن روز ( روز وفات پيامبر صلى الله عليه وآله ) ابوبكر و عمر نزد انصار رفتند . ابوبكر گفت : اى گروه انصار ما و هيچ مؤمنى حق شما را منكر نمىشويم . به خدا قسم در هر امر خيرى شما با ما شركت داشتيد . اما چه كنيم كه اعراب نمىپذيرند كسى غير از قريش به مقام خلافت برسد . زيرا تنها قريش است كه افصح و بهترين عرب از حيث قدرت و قبيله و حسب و نسب‌اند . بيائيد با عمر بيعت كنيد . گفتند : نه ، عمر پرسيد : چرا ؟ گفتند : مىترسيديم زور و استبداد به راه اندازيد . عمر جواب داد : تا من زنده‌ام نترسيد . با ابوبكر بيعت كنيد . ابوبكر به عمر گفت : تو از من قويترى . عمر گفت : تو از من بهترى ، مرتب به يكديگر تعارف مىكردند . بالاخره عمر گفت : قدرت من همراه با فضل تو ، از آن تو ، بيائيد با ابوبكر بيعت كنيد . مردم براى بيعت پيش ابو عبيده جراح رفتند ، گفت : ابوبكر در ميان شماست و شما پيش من مىآييد ؟ ! 14141 - ابراهيم تيمى مىگويد : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم از دنيا رفت ، عمر نزد ابو عبيده جراح رفت و گفت : دستت را بده با تو بيعت كنيم ، زيرا كه تو به فرمايش رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم امين اين امتى ، ابو عبيده جواب داد . از زمانى كه مسلمان شدى ، نديده بودم چنين اشتباهى بكنى ، ابوبكر را گذاشتى و مىخواهى با من بيعت كنى ؟ ! ( آيا واقعا امارت و خلافت اسلام ومسلمين آنقدر پست و بىارزش است كه با تعارفات و پيش‌كشىها تعيين وتدبير شود ؟ ! ! )