آنچه را مىبينى چيزى نيست جز طراوت و بشاشت آن
فقط خداست كه باقى مىماند و مال و اولاد همه تباه شدنى است
عمر غذائى نداشت جز مقدارى كشمش و خرما كه دائىهايش به او داده بودند
- كنز العمال ج 12 ص 652
35988 - حارث بن عمير از شخصى روايت مىكند : عمر بن خطاب به منبر رفت و حمد و ثناى الهى كرد و گفت : مردم ! به ياد دارم كه چيزى نداشتم تا مانند همه مردم غذا بخورم جز آنكه براى دائىهايم آب آورده و آنها هم مقدارى كشمش به من دادند ، سپس از منبر پائين آمد .
به او گفتند : از اين كار چه منظورى داشتى ؟ گفت قدرى به خود مغرور شدم ، خواستم كه نفس را بكوبم و غرورم را بشكنم .
- كنز العمال ج 12 ص 653
35992 - محمد بن عمر المخزومى از پدرش روايت مىكند : عمر مردم را در مسجد جمع كرده و خطبه خواند ، پس از حمد و ثناى الهى گفت : اى مردم ، به ياد دارم كه براى دائىهايم از قبيله بني مخزوم چوپانى مىكردم و آنها هم به من خرما و كشمش مىدادند و روزم را مىگذراندم ، چه روزهائى بود ؟ سپس از منبر پائين آمد . عبدالرحمن بن عوف به او گفت چرا خود را ذليل و كوچك ساختى ؟ عمر جواب داد : واى بر تو با خودم خلوت كردم و گفتم چه كسى امروز از تو بالاتر است ؟ خواستم با اين كار خودم را به ياد بياورم و بشناسم .
عمر در جوانى ، مبرطش ، دلال بود
- تاج العروس ج 4 ص 281
مبرطش به معناى دلال ، واسطه بين فروشنده و خريدار است و در حديث آمده كه عمر در جاهليت دلال بوده ، شتر و الاغ ديگران را كرايه مىداد و مزد مىگرفت . . .
توحيدى شغل دلالى را شغل مهم تجارى مىداند
- حياة الحيوان الكبرى للدميرى ج 1 ص 275
توحيدى در كتاب بصائر القدماء و سرائر الحكماء شغل عدهاى از افراد قريش را چنين مىنويسد : ابوبكر ، عثمان و طلحه و عبدالرحمان بن عوف بزاز ، عمر دلال ، سعد بن ابي وقاص تعمير كننده تير ، وليد بن مغيرة وابو العاص برادر ابوجهل آهنگر ، عقبة بن ابي معيط شراب فروش ، ابو سفيان روغن و چرم فروش ، عبدالله بن جدعان كنيز فروش ، نضر بن حارث نى زن ، حكم بن ابي