* * شغل عمر
* * * شغل عمر در مكه
عمر چوپان شتر پدرش كه بسيار بد خلق و درشتخو بود
- تاريخ مدينه ج 2 ص 655
يزيد بن هارون . . . از سليمان بن يسار روايت مىكند : روزى عمر بن خطاب گذارش به ضجنان ( نام كوه يا منطقهاى ) افتاد و گفت : يادم مىآيد در اينجا براى خطاب چوپانى مىكردم ، به خدا قسم تا آنجا كه به ياد دارم بسيار تند خو و بداخلاق بود . اكنون كار به جائى رسيده كه امر امت محمد صلى الله عليه ( وآله ) و سلم به من سپرده شده است ، سپس اين شعر را خواند
آنچه را مىبينى چيزى نيست جز بشاشت و طراوت آن
فقط خدا باقى است و مال و اولاد همه تباه شدنى است سپس شترش را براند و برفت .
سعيد بن عامر . . . از يحيى بن عبدالرحمان بن حاطب از پدرش روايت مىكند : همراه عمر بن خطاب با قافله از مكه مىآمديم كه به دره هاى ضجنان ( نام محل يا كوهى ) رسيديم . همه در آنجا توقف كرده و شخصى گفت اينجا بسيار باصفا و پردرخت است . آنگاه عمر گفت : يادم مىآيد كه روزگارى در اينجا براى خطاب كه بسيار تندخو و بداخلاق بود چوپانى مىكردم و بر شتر او هيزم و برگ درخت جمع مىنمودم ، اكنون كارم به آنجا رسيده كه مردم به دورم حلقه زده و هيچكس بالاتر از من نيست .
سپس اين اشعار را خواند :
آنچه را مىبينى چيزى نيست جز طراوت و بشاشت آن
فقط خداست كه باقى مىماند و مال و اولاد همه تباه شدنى است
خزائن هرمز حتى يك روز هم به درد او نخورد ( نتوانست او را از مرگ نجات دهد )
قوم عاد بدنبال بهشت جاويدان بودند ولى جاويدان نشدند
سليمان هم كه باد و طوفان به فرمان او بودند ، باقى نماند
كسى كه جن و انس در خدمت او بودند
كجايند پادشاهانى كه گروهها و قافله
از هر نقطه و منطقهاى بسوى آنها روانه مىشدند
در آنجا حوضى ( كنايه از مرگ ) است كه بى شك و ترديد