تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفاروق ( فارسي ) — صفحة 991

مساهمون:

ص٩٩١
كرده بود . عمر به او گفت : بايد بر پشت من به روى و دوباره آن را همانجا قرار دهى . عباس هم انجام داد . 37299 - سالم ابى نضر مىگويد : در زمان عمر كه جمعيت مسلمانان زياد شده بود ، ديگر مسجد گنجايش آنها را نداشت . لذا عمر اطراف مسجد را خريد تا به آن اضافه كند . فقط خانه عباس و خانه‌هاى همسران پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) باقى ماند . عمر به عباس گفت : خانه زنان آن حضرت را نمىتوانم كارى كنم ، اما تو خانه‌ات را به ما به فروش تا از بيت المال پول آن را به تو بدهيم ، و آن را به مسجد اضافه كنيم . عباس جواب داد : نمىدهم . عمر گفت : يكى از اين سه راه را انتخاب كن . يا به فروش و پول آن را از بيت المال بگير . يا نقطه‌اى را در هر كجاى مدينه مىخواهى انتخاب كن تا برايت از بيت المال بسازيم ، و يا آنكه خانه‌ات را وقف مسلمانان كن تا به مسجد افزوده شود . عباس هيچكدام را نپذيرفت . عمر گفت : بيا كسى را معين كن بين ما حكم كند ، گفت : ابى بن كعب . نزد او رفته و قضيه را برايش تعريف كردند . او در جواب گفت : مىخواهيد حديثى برايتان بگويم كه از رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم شنيده‌ام ؟ گفتند : بگو . گفت : خداوند به داود ( عليه السلام ) وحى كرد كه براى من خانه‌اى بساز كه نام من در آن برده شود . او هم همين جا كه الآن بيت المقدس است ، در محدوده مسجد خانه مردى از بنى اسرائيل بود كه مانع از چهارگوش در آمدن بنا مىشد ، داود از او خواست خانه‌اش را به او بفروشد ، قبول نكرد . با خود گفت : به زور از او بگيرم . خداوند به او امر فرمود : داود از تو خواستم خانه‌اى برايم بسازى كه نام من در آن برده شود . حال تو مىخواهى غصب را وارد خانه من كنى ، شأن من با غصب نمىسازد ، كيفر تو اينست كه ديگر آن را نسازى . عرض كرد : خدايا از فرزندانم چطور ؟ فرمود : بله . عمر لباس ابى بن كعب را گرفت و گفت : از تو چيزى خواستيم ، تو بدتر از آن را برايمان آورى ، او را كشيد و به مسجد برد . عده‌اى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم من جمله ابو ذر آنجا بودند . قضيه را براى آنان تعريف كرد . ابوذر گفت : منهم از رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم شنيده‌ام . ديگرى هم گفت منهم شنيده‌ام ، ديگرى هم گفت : منهم شنيدم . ابى بن كعب به عمر گفت : مرا در مورد رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم متهم مىكنى ؟ عمر جواب داد : به خدا قسم قصد متهم كردن ترا ندارم بلكه خوشم نمىآيد كه احاديثى از رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم غير ظاهر و نامعلوم باشد . بالاخره عمر به عباس گفت
الفاروق ( فارسي ) — صفحة 991 | مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة / سيد محمد ناصر گيلانى