تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩
( 1 ) كشورهاى پهناور بر من تنگ شده بود و چون زمين بر من تنگ شد و ترس من سخت شد ، به ياد فرمودهء امام صادق ( ع ) افتادم و قصد پناهندگى به بنى عباس كردم ، آمدم نزد مهدى عباسى ، او به حج آمده بود و براى مردم در سايه خانه كعبه سخنرانى مىكرد ، او ملتفت من نشد تا من خود از زير منبر برخاستم و گفتم : يا امير المؤمنين به من امان بده و من به تو يك نصيحتى مىكنم كه نزد من دارى ، گفت : آرى بسيار خوب ، آن نصيحت چيست ؟ گفتم : من تو را به موسى بن عبد الله بن حسن رهنمائى مىكنم ، گفت : بسيار خوب تو در امانى ، گفتم : به من يك سند بده و از او پيمانها و سندها گرفتم و خود را در مورد اعتماد نهادم و سپس گفتم : من خود موسى بن عبد الله هستم ، به من گفت : در اين صورت گرامى هستى و به تو بخشش مىشود . گفتم : مرا به يكى از خويشان خود بسيار تا در خدمت تو مرا رهنمائى كند ، گفت : خودت هر كه را خواهى انتخاب كن گفتم : مرا به عمويت ، عباس بن محمد ، بسپار . عباس گفت : من به تو نيازى ندارم ، گفتم : ولى من به تو نيازمندم ، تو را به حق امير المؤمنين سوگند مىدهم كه مرا بپذيرى ، و خواه نخواه مرا پذيرفت ، مهدى به من گفت : چه كسى تو را مىشناسد و گرد او همه ياران ما يا بيشتر آنها بودند ، من گفتم : اين حسن بن زيد مرا مىشناسد و اين موسى بن جعفر مرا مىشناسد و اين حسن بن عبد الله بن عباس مرا مىشناسد ، همه گفتند : آرى يا امير المؤمنين ، گويا هنوز از چشم ما نهان نشده است خود او است ، سپس گفتم : يا امير المؤمنين به طور تحقيق مرا از اين پيش آمد پدر اين مرد خبر داده و به موسى بن جعفر اشاره كردم .