( 1 ) پسر تو همان قبيح سبزه روى موئين پيشانى است كه در سدهء اشجع ، ميان خانههاشان در شكم رود خانه كشته مىشود .
( و چون سخن به اينجا رسيد ) پدرم برخاست و مىگفت :
بلكه خدا ما را از تو بىنياز كند و محققاً تو از اين گفتهها بر مىگردى يا خدا به وسيلهء تو و ديگران ( ما را ) نگهدارى مىكند ، مقصود تو جز اين نيست كه به اين سخن از يارى ديگران نسبت به پسر من جلوگيرى كنى و خود را وسيلهء مخالفت آنها سازى .
امام صادق ( ع ) : خدا مىداند من جز خير خواهى و هدايت تو مقصودى ندارم و جز تلاش و كوشش در اين كار نتوانم ، پدرم جامه كشان و خشمگين برخاست و مىرفت كه امام صادق ( ع ) به او رسيد و فرمود : من از عم تو كه خال تو نيز هست ( مقصودش امام چهارم على بن الحسين است كه عمو زاده او است و او را از راه احترام عمو تعبير كرده و او دائى عبد الله بن الحسن است زيرا برادر فاطمه بنت الحسين مادر او است ) شنيدم مىفرمود : به راستى تو و پسران پدرت همه كشته مىشوند ، اگر از من اطاعت كنيد و بخواهيد كه بوجه احسن دفاع كنيد ، بكنيد ، سوگند به خدائى كه جز او شايسته پرستش نيست و داناى نهان و عيان است ، بخشاينده و مهربان است ، بزرگوار و برتر است بر خلقش ، من دوست دارم فرزندانم و محبوبترين خاندانم را قربان تو كنم ، چيزى در نزد من با تو برابر نيست ، مبادا گمان كنى كه من به تو دغلى كردم ، پدرم از نزد او خشمگين و متأسف بيرون آمد .
گويد : بعد از آن طولى نكشيد فقط در حدود بيست شب كه مأموران ابى جعفر منصور آمدند و پدرم و عموهايم سليمان بن حسن و حسن بن حسن و ابراهيم بن حسن و داود بن حسن و على بن
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 651
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٥١