تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
( 1 ) خود مهر زد و به من فرمود : اى ام اسلم هر كه اين كار مرا كرد او وصى من است . من نزد امام حسن كه هنوز طفل بود رفتم و به او گفتم : اى آقاى من تو وصى پدرت هستى ؟ فرمود : آرى ام اسلم ، و دست بر سنگريزه‌اى برد و برداشت و همان كار آنها را كرد ، از نزد او خدمت حسين ( ع ) رسيدم و او را خرد سال شمردم و باز هم به او گفتم : پدر و مادرم قربانت ، تو وصى برادرت هستى ؟ فرمود : آرى ام اسلم ، يك سنگريزه برايم بياور و همان كار آنها را كرد ، ام اسلم سالخورده شد تا پس از شهادت امام حسين ( ع ) به على بن الحسين ( ع ) رسيد كه از كربلا بر گشته بود ، از او پرسيد : تو وصى پدرت هستى ؟ فرمود : آرى ، و مانند كار آنها كرد . ( 2 ) 16 - زيد بن على بن الحسين ( ع ) خدمت امام باقر ( ع ) رسيد و نامه‌هائى از اهل كوفه در دست داشت ، مردم كوفه در اين نامه‌ها زيد را به خود دعوت كرده بودند و اجتماع خود را به او گزارش داده و به او دستور شورش داده بودند ، امام باقر ( ع ) فرمود : اين نامه‌ها از خود آنها شروع شده يا جواب نامه‌هائى است كه شما به آنها نوشته‌ايد و آنها را دعوت كرده‌ايد ؟ زيد : بلكه خودشان شروع كرده‌اند زيرا : 1 - حق ما را مىفهمند . 2 - مىدانند ما خاندان و خويشان رسول خدائيم . 3 - در قرآن خدا عز و جل وجوب اطاعت از ما و وجوب دوستى ما را درك مىكنند .