( 1 ) فلان بن فلان بن فلان و بالا رفتم ، تا آنكه به من فرمود : آرام باش اين طور نيست كه تو به حساب مىآورى ، واى بر تو ، مىدانى فلان بن فلان پسر فلان چوپان كرد است ( نه آنكه تو مىگوئى ) ، آن فلان چوپان كُردى در كوه آل فلان بود ، از آن كوهى كه گوسفند در آن مىچرانيد ، نزد فلانه زن ، فلان فرود آمد و چيزى به او اطعام كرد و بر او در آمد و آن زن فلانى را زائيد و فلان بن فلان ( يكى از اجداد تو ) از فلان زن و فلان بن فلان است ( يعنى آن چوپان كُرد ) ، فرمود : تو اين نامها را مىدانى ؟ گفت : نه ، خواهش دارم از اين صحبت صرف نظر كنيد ، امام فرمود : همانا تو گفتى و مرا به سخن آوردى ، كلبى گويد : من گفتم : ديگر از اين سخنها نمى گويم ، فرمود : از اين حرفها مگو و از آنچه به خاطر آن آمدى بپرس گفتم :
بفرمائيد از مردى كه به زنش گويد : ( انت طالق ) به شمارهء ستارههاى آسمان ؟ فرمود : واى بر تو ، سوره طلاق را نخواندى ؟
گفتم :
چرا ، فرمود : بخوان ، اين آيه را خواندم ( 1 سوره طلاق ) :
« طلاق دهيد آنها را براى عدّهشان و عدّه شماره كنيد » فرمود : در اين جا نجوم سماء را مىبينى ؟ گفتم : نه ، گفتم : مردى به زنش گويد :
( انت طالق ثلاثاً ) ، فرمود : بايد به كتاب خدا و سنّت پيغمبر بر گردد ( يعنى يك طلاق محسوب است ) ، سپس فرمود : طلاق درست نيست مگر در طهر زن كه جماعى در آن نشده با حضور دو گواه مقبول ، با خود گفتم : اين يكى .
سپس فرمود : بپرس ، گفتم : چه مىفرمائيد در بارهء مسح بر روى موزه در وضوء ؟ لبخندى زد و فرمود : چون روز قيامت شود و
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 611
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦١١