( 1 ) به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : من ، در مىگذرم و امر امامت با پسرم على است و او بعد من بر شما همان حقى را دارد كه من بعد از پدرم بر شماها داشتم ، فرستادهء امام رفت و احمد به جاى خود برگشت و به پدرم گفت : فرستادهء امام با تو چه گفت ؟ پدرم گفت :
خير بود : احمد گفت : آنچه را گفت من شنيدم ، تو از من كتمان مكن و آنچه شنيده بود باز گفت .
پدرم گفت : اين كه كردى خدا بر تو حرام كرده زيرا خدا تعالى مىفرمايد ( 12 سورهء حجرات ) : « تجسس نكنيد » ولى اين گواهى را داشته باش ، شايد روزى بدان نيازمند شويم و مبادا تا موقع آن به كسى اظهار كنى ، و چون صبح شد پدرم مضمون اين رسالت را در ده ورقه جداگانه نوشت و مهر كرد و آنها را به ده تن از وجوه و بزرگان شيعه سپرد و گفت : اگر پيش از آن كه من آنها را از شماها مطالبه كنم مردم شما اجازه داريد آنها را باز كنيد و هر چه در آنها نوشته است اعلام كنيد .
چون ابو جعفر ( امام نهم ) در گذشت ، پدرم مىگفت : هنوز از منزلش بيرون نيامده بود تا چهار صد كس جلو او را گرفتند و ( از گزارش او ) به امامت امام دهم يقين حاصل كردند و رؤساى شيعه نزد محمد بن فرج گرد آمدند و در امر امامت به گفتگو پرداختند و محمد بن فرج به پدرم نوشت و از اجتماع آنها گزارش داد و اظهار داشت كه اگر خوف شهرت و كشف مطلب نبود با همهء جمعيت نزد او مىآمد و در خواست كرده بود كه به منزلش برود ، پدرم سوار شد و به منزل محمد بن فرج رفت و ديد همهء مردم آن جا جمع شدهاند ، به پدرم گفتند : در امر امامت تو چه عقيده دارى ؟ .
پدرم به كسانى كه آن ورقههاى سر بسته را داشتند گفت :
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 521
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٥٢١