( 1 ) 6 - زياد بن مروان قندى از واقفه بود گويد : خدمت ابو ابراهيم ( امام كاظم ) رسيدم پسرش ابو الحسن ( ع ) نزد او بود ، به من فرمود : اى زياد ، اين پسرم فلانى است ، نامهء او نامهء من است و سخن او سخن من و فرستادهء او فرستادهء من و هر چه گويد ، قول ، قولِ او است .
( 2 ) 7 - محمد بن مفضل گويد : مخزومى به من باز گفت : ( مادر او از اولاد جعفر بن ابى طالب بود ) گفت : ابو الحسن موسى ( ع ) فرستاد دنبال ما و ما را جمع آورى كرد و فرمود : مىدانيد براى چه شما را دعوت كردم ؟ گفتيم : نه ، فرمود : كه اين پسرم وصيم و قيم به امرم و بعد از من خليفه و جانشين من است ، هر كه از من وامىخواهد از اين پسرم بايد آن را بگيرد و به هر كس وعدهاى دادم بايد عمل بدان را از او خواهد و هر كس ناگزير است مرا شخصاً ملاقات كند بايد به وسيلهء نامهء او باشد .
( 3 ) 8 - حسين بن مختار گويد : وقتى ابو الحسن ( ع ) در زندان بود الواحى از طرف او به دست ما رسيد بدين مضمون : عهد من به اكبر اولادم اين است كه اين كار كند و آن كار كند و به فلانى چيزى مده تا من تو را ببينم يا اين كه خدا فرمان مرگ مرا امضاء كند .
( 4 ) 9 - حسين بن مختار از طرف ابى الحسن ( امام كاظم ع ) زمانى كه در بصره بود ( در زندان عيسى بن ابى جعفر امير بصره ) در ضمن الواحى به ما نوشته شد كه : دستور من به بزرگترين پسران من ( على بن موسى الرضا ع ) اين است كه به فلانى چنان را بدهد و به
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 479
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٧٩