الحسن گويد : تا آنجا كه امام صادق ( ع ) فرمود : او است سرور و امامت كه از او پرسيدى خدمت او برو و به حق او اعتراف كن ، من برخاستم سر و دست او را بوسيدم و به درگاه خدا عز و جل براى او دعا كردم ، امام صادق ( ع ) فرمود : ولى بدان كه خدا به ما اجازه نداد پيش از تو به ديگرى اظهار كنيم ، من گفتم : قربانت ، اجازه مىفرمائيد به ديگرى هم خبر دهم ؟ فرمود : آرى به اهلت و اولادت و به همراه من اهل و اولاد و رفيقانى بودند كه يونس بن ظبيان هم از رفقاء من بود ، و چون به آنها خبر دادم خداى عز و جل را سپاس گفتند ، يونس گفت : نه به خدا بايد من از زبان خود امام بشنوم و بسيار شتاب داشت ، از منزل بيرون آمد و من هم دنبالش بودم و چون به در خانه رسيدم و او زودتر از من رسيده بود شنيدم كه امام صادق ( ع ) به او مىفرمايد : اى يونس ، مطلب همان است كه فيض براى تو گفته است ، گويد : يونس گفت : من شنيدم و اطاعت كردم ، امام صادق ( ع ) به من فرمود : اى فيض او را با خود ببر .
( 1 ) 10 - از طاهر ( خادم امام صادق ع ) كه امام صادق ( ع ) عبد اللَّه ( فرزند بزرگتر خود را ) سرزنش و عتاب مىكرد و پند مى داد و مىفرمود : چرا مانند برادر خود نيستى ، به خدا من در چهره وى نور مىبينم ، عبد اللَّه مىگفت : مگر پدر من و او يكى نيست و مادر من و او ( اصل من و اصل او - نسخه اعلام الورى ) يكى نيست ؟ امام صادق به او مىفرمود : او جان من است و تو پسر من هستى .
( 2 ) 11 - يعقوب سراج گويد : من خدمت امام صادق ( ع )
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 469
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٦٩