( 1 ) در مجلس امام صادق ( ع ) بوديم ، آن حضرت با چهرهء خشمگين وارد شد و چون به جاى خود نشست فرمود : و اعجبا از مردمانى كه گمان مىكنند ما غيب مىدانيم ، غيب را جز خداى عز و جل نمى داند ، من خود آهنگ نمودم فلانه كنيز كم را بزنم ، از دست من گريخت و ندانستم در كدام اطاق منزل پنهان شده است ، سدير گويد : چون از جاى برخاست و به اندرون منزل تشريف برد ، من و ابو بصير و ميسر خدمت او رفتيم و به او گفتيم : قربانت ، ما از تو شنيديم كه چنين و چنان فرمودى در بارهء كنيزك خود با اينكه مىدانيم شما علم بسيارى دارى و باز هم نسبت علم غيب به شما نمىدهيم ، گويد : امام ( ع ) فرمود : اى سدير مگر تو قرآن نمىخوانى ؟ گفتم : چرا ، فرمود : تو در آنچه از قرآن خداى عز و جل خواندى به اين آيه برخوردى ؟ ( 40 سوره نمل ) : « گفت آنكه نزد او بود علمى از كتاب : من آن را براى تو مىآورم پيش از آنكه چشم بر هم زنى » گويد : گفتم : قربانت ، من آن را خواندهام ، فرمود : آن مرد را شناختى و دانستى چه علمى از كتاب نزد او بوده ؟ گويد : گفتم : به من از آن خبر دهيد ، فرمود : علم او به اندازهء يك قطره بوده است در درياى اخضر ( مديترانه ) اين اندازه چيست نسبت به علم كتاب ؟
گويد : گفتم : قربانت ، چه بسيار كم است اين اندازه ، فرمود : اى سدير چه بسيار است كه خداى عز و جل او را منسوب به آن علمى كرده كه من به تو خبر مىدهم ، اى سدير آيا در آنچه از قرآن خداى عز و جل خواندى اين آيه را خواندهاى ( 43 سوره رعد ) :
« بگو بس است براى گواه ميان من و شما خداوند و كسى كه علم كتاب دارد » گويد : گفتم : آن را خواندهام قربانت ، فرمود : كسى كه همهء علم كتاب را دارد بافهمتر است يا كسى كه جزئى از علم كتاب را
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٩٥