( 1 ) آوردم و قيس بن ماصر كه به عقيده من بهتر از همه وارد علم كلام بود و شاگرد على بن الحسين ( ع ) بود در اين فن حاضر كردم ، امام صادق ( ع ) را رسم اين بود كه پيش از موسم حج در يك چادر كوچكى كه در كوه كنار حرم برپا مىكردند چند روزى اقامت مى كرد ، چون همه در مجلس جا گرفتيم امام سر از چادر خود بيرون كرد و چشمش به شترانى افتاد كه دو مىزدند ، فرمود : به پروردگار كعبه اين هشام است ، گويد : به گمان ما هشام نامى از خاندان عقيل را كه بسيار دوست مىداشت نامبرد ، گويد : هشام بن حكم رسيد و او در سنى بود كه تازه خط عذارش روئيده بود و همه ماها از او سالخوردهتر بوديم ، امام صادق ( ع ) او را نزد خود جا داد و فرمود :
او به دل و زبان و دستش ياور ما است ، سپس فرمود : اى حمران ، با اين مرد شامى سخن بگو ، با او بحث كرد و حمران بر او غلبه كرد ، سپس رو به احول كرد و فرمود : اى طاقى ، تو هم با او بحث كن او هم با وى سخن كرد و به او غالب شد ، سپس به هشام بن سالم فرمود : تو هم با او سخن كن ، هشام با او گفتگو كرد و مساوى در آمدند ( هر دو در دنباله سخن توقف كردند ) سپس امام رو به قيس ماصر كرد و فرمود : با او سخن كن ، با او مشغول گفتگو شد ، امام ( ع ) از صحبت آنها مىخنديد زيرا مرد شامى در تنگنا افتاده بود ، و به شامى رو كرد و گفت : با اين جوان نورس يعنى هشام بن حكم گفتگو كن ، گفت : به چشم .
شامى رو به هشام كرد و گفت : اى هشام ، از من در بارهء امامت اين مرد پرستش كن ، هشام خشمگين شد تا آنجا كه بر خود لرزيد و به شامى گفت : اى شامى ، پروردگار تو براى خلق خود مصلحتبينتر است يا خلق براى خود مصلحت بين ترند .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 29
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٩