تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥
( 1 ) س - مگر اين اعضاء دراكه تو را از دل بىنياز نمىكنند ؟ ج - نه . س - چطور بىنياز نمىكنند با اينكه همه درست و بىعيبند . ج - پسر جان ، وقتى اين اعضاء در چيزى كه بويند يا بينند يا چشند يا شنوند ترديد كنند در تشخيص آن به دل مراجعه كنند تا يقين پا بر جا شود و شك برود . هشام گفت : من به او گفتم : پس همانا خدا دل را براى رفع شك و ترديد حواس بر جا داشته ؟ گفت : آرى ، گفتم : بايد دل باشد و گر نه براى حواس يقينى نباشد ؟ گفت : آرى ، به او گفتم : اى ابا مروان ( كنيهء عمرو بن عبيد است ) خدا تبارك و تعالى حواس تو را بىامام رها نكرده و براى آنها امامى گماشته كه ادراك او را تصحيح كند و در مورد شك يقين به دست آورد و همهء اين خلق را در شك و سرگردانى و اختلاف بگذارد و امامى براى آنها معين نكند تا آنها را از شك و حيرت برگرداند و براى اعضاى تن تو امامى معين كند تا حيرت و شك او را علاج كند ؟ ! گفت : در اينجا خاموش ماند و به من پاسخى نداد و به من رو كرد و گفت : تو هشام بن حكمى ؟ گفتم : نه ، گفت : از همنشين‌هاى او هستى ؟ گفتم : نه ، گفت : پس اهل كجا هستى ؟ گفتم : از اهل كوفه ، گفت : پس تو خود او هستى ، سپس مرا در آغوش كشيد و به جاى خود نشانيد و از جاى خود كنار رفت و چيزى نگفت تا من برخاستم . گويد : امام صادق ( ع ) خنده‌اى كرد و گفت : اى هشام ، كى اين را به تو آموخت ؟ گفتم : اينها مطالبى بود كه از شما ياد گرفتم و تنظيم كردم ، فرمود : به خدا اين حقيقتى است كه در صحف ابراهيم