( 1 ) كرد : آرى ، پدر و مادرم قربانت ، همهء اينها بر عهدهء من باشد و ارث هم از آن من باشد ، ( على عليه السلام گويد : ) به آن حضرت نگاه كردم كَه خاتم خود را از انگشت بر آورد و فرمود : تا زندهام اين خاتم را به دست كن . گويد : چون خاتم را در انگشت خود نمودم و در آن نظر كردم ، آرزو كردم كه از همهء ارث آن حضرت همين انگشتر را داشته باشم ، سپس فرياد كرد : اى بلال خُود و زره و پرچم و پيراهن و ذى الفقار و سحاب ( يك عمامهء مخصوصى بوده ) و بُرد ( جامهء مخصوصى ) و ابرقه ( كمربند دو رنگ ) و عصا را بياور ، به خدا من آن كمر بند را جز در اين ساعت نديده بودم ، يك رشته آورد كه چشمها را خيره مىكرد ، بر خلاف انتظار از كمربندهاى بهشتى بود ، فرمود : يا على ، جبرئيل آن را برايم آورده و گفته است : اى محمد ، آن را در حلقهء زره گذار و كمر را با آن محكم ببند و به جاى كمربند باشد . سپس دو جفت نعلين عربى را خواست : يكى پينه داشت و ديگرى نداشت ، و دو پيراهن خواست : يكى پيراهنى كه در آن به معراج رفته بود و ديگر پيراهنى كه روز أُحُد در آن به ميدان رفته بود ، و سه كلاه : يكى كلاه مسافرت و دوم كلاه مخصوص روز عيد فطر و قربان و ايام جمعه و سوم كلاهى كه مىپوشيد و در جلسهء اصحاب خود حاضر مىشد ، سپس فرمود : اى بلال ، برو دو استر مرا بياور : يكى شهباء و ديگرى دلدل ، و دو ناقهء مخصوص مرا بياور :
يكى عضباء و ديگرى قصوى ، و دو اسب خاص مرا بياور : يكى به نام جناح كه هميشه در مسجد براى حوائج پيغمبر ( ص ) بسته بود و هر كس را دنبال كارى مىفرستاد بر آن سوار مىكرد و وى را در انجام كار رسول خدا مىتاخت ، و ديگرى به نام حيزوم و همان اسبى بود كه مىفرمود : " أَقدِمْ حيزوم - پيش آ حيزوم " ، و يك
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٢٩