تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسي ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
شش كيله جو شما رفت و آمد كرد كه به عيال گرسنه خود دهد و روز سوم بود كه از گرسنگى نزديك بود به زمين افتد و ديدم كودكانش گرسنه‌اند و از بىقوتى رنگ پريده و چهره هاشان از سرما فسرده و فرسوده چون گفته خود را به من بازگو كرد و مكرر نمود من گوش به او فرا دادم و او فريب خورد و گمان برد من دين خود را ميبازم و پيرو شادى او ميشوم من هم آهنى گداختم تا از آن بگريزد ، چون توان ندارد بر آن صبر كند و بتن او نزديك كردم ، از درد آن چون بيمار سختى كه از درد نالد شيون كرد و نزديك بود به من دشنام سفاهت آميزى دهد از روى خشم درونى و سوزش شراره اى كه از آن زارى كرد ، به او گفتم زنهاى داغديده بر تو بگريند اى عقيل مينالى از اين آهنى كه انسانى آن را به شوخى تافته و مرا بدوزخى ميكشانى كه خداى جبارش از خشم خود برافروخته ، تو از آزارى مينالى و من از زبانه آتش ننالم ؟ به خدا اگر مكافات از امتها بردارند و آنها را آسوده و پوسيده در گور خود واگذارند من از دشمنى ديده بانى كه گناهان رسواكننده را فاش كند شرم دارم ، اى عقيل صبر كن بر دنيائى كه بلاى آن مانند خواب پريشان شبها ميگذرد چه تفاوت بسياريست ميان آنكه در بستر نعمت آرميده و آن گنهكارى كه در دوزخ شيون مىكند ، از اين شگفت مدار از آن شگفت دار كه شبانه كسى در خانه ما را كوبيد و بسته‌هاى پر از حلواى ساخته اى در ظروف خود آورده بود ، به او گفتم اينها صدقه است يا نذر است يا زكات و همه آنها بر ما خاندان نبوت حرام است و خمس ذوى القربى در كتاب و سنت عوض آن است ؟ گفت نه اين است و نه آن ولى هديه است ، گفتم زنهاى داغديده بر تو گريند تو ميخواهى مرا از دين خدا با وسيله معجونى از قند زرد خود بفريبى كه با عصير تمر خود آوردى ، گيجى ، ديوانه اى ، هذيان گوئى ؟ مگر مردم از وزن يك دانه خردل بازپرسى نشوند ؟ من چه جوابگويم از معجونى كه زقوم نما است به خدا اگر
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 622 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى