تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
پسر جان تو از كجائى ؟ گفتم اهل كوفه‌ام ، گفت عربى يا وابسته ؟ گفتم عربم ، گفت سى جامه ببرم كرد و ده هزار درهم به من داد و گفت اى جوان چشمم را روشن كردى ، و من به تو حاجتى دارم گفتم برآورده است ان شاء الله گفت فردا به مسجد آل فلان بيا تا برادرم كه دشمن على است ببينى گويد آن شب بر من دراز گذشت و صبح آمدم به آن مسجد يكه گفته بود و در صف نماز ايستادم و در كنارم جوانى عمامه بر سر بود و به ركوع رفت و عمامه اش از سرش افتاد و ديدم سرش و رويش چون خوك است و نفهميدم در نمازش چه مىگفت تا امام سلام داد و به او گفتم واى بر تو چه حالى است كه به تو مىبينم ؟ گريست و گفت به اين خانه كه مينگرى بيا رفتم و گفت من مؤذن آل فلان بودم هر صبح ميان اذان و اقامه هزار بار على ( ع ) را لعن ميكردم و هر روز جمعه چهار هزار بار ، از منزلم بيرون آمدم و بخانه‌ام رفتم و بر اين دكه كه مينگرى پشت دادم و در خواب بهشت را ديدم كه در آنم و رسول خدا و على در آن شادند حسن سمت راست پيغمبر بود و حسين سمت چپش و جامى در برابرش ، فرمود اى حسن مرا بنوشان جامى به آن حضرت داد و پس از آن فرمود اين جمع را هم بنوشان و آنها هم نوشيدند و گويا فرمود به اين همه كه تكيه بدكه داده بنوشان حسن ( ع ) به آن حضرت فرمود اى جد من به من دستور ميدهى كه او را هم آب دهم با اينكه پدرم را هر روز ميان اذان و اقامه هزار بار لعن مىكند و امروز چهار هزار بار لعن كرده پيغمبر نزد من آمد و فرمود تو را چيست ؟ كه على را لعن ميكنى على از منست على را دشنام ميدهى و على از منست و ديدم گويا برويم تف كرد و پائى
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 440 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى