كلوخ و خاك رساندم شجرى و كلوخى و خاكى نماند مگر آنكه هم آواز فرياد كشيدند بر محمد رسول خدا ( ص ) و بر تو درود ، همه آن مردم پريشان شدند و دلها و زانوهايشان لرزيد اسلحه از دستشان افتاد و شتابان نزد من آمدند و ميان آنها اصلاح كردم و برگشتم .
2 - على ( ع ) فرمود يهود نزد زنى يهوديه بنام عبده آمدند و گفتند تو ميدانى كه محمد پشت بنى اسرائيل را شكسته و يهوديت را ويران كرده همه اشراف يهود اين زهر را آماده كردند بنرخ گرانى و مزد شايانى به تو ميدهند كه اين گوسفند را با آن زهرناك كنى و به او بخورانى عبده آن گوسپند را بريان كرد و همه رؤساى بنى اسرائيل را به خانه خود دعوت كرد و نزد رسول خدا ( ص ) آمد و گفت يا محمد تو خود ميدانى چه مرا بايست است همه رؤساى يهود به منزل من آمدند و تو هم با يارانت مرا سرافراز كن ، رسول خدا همراه على و ابو دجانه و ابو ايوب و سهل بن حنيف و جمعى از مهاجرين به منزل او آمدند و چون وارد شدند و گوسفند بريان را آوردند يهودان بينىهاى خود را با پشم بستند و بپاى ايستادند و بعصاهاى خود تكيه زدند رسول خدا ( ص ) فرمود بنشينيد گفتند چون پيغمبرى بديدن ما آيد ما به خود اجازه نشستن نميدهيم و بد داريم كه نفس ما به او برسد و او را آزار دهد دروغ گفتند و بينى خود را از ترس نفوذ بخار زهر بسته بودند ، چون گوسفند را خدمت رسول خدا ( ص ) گذاشتند شانه مسموم آن بسخن در آمد و گفت دست باز دار اى محمد مرا مخور من مسموم رسول خدا ( ص ) عبده را خواست و
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٢٤