تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
و مىگفت :
كاش اشياخ بدر مىديدند ناله خزرج از دم شمشير
سپس دستور داد سر حسين را بر در مسجد دمشق آويختند از فاطمه بنت الحسين نقل شده كه چون ما را در برابر يزيد نشانيدند اول بار بر ما رقت كرد و با ما ملاطفت نمود يك شامى سرخگون برخاست و گفت يا امير المؤمنين اين دخترك را به من ببخش مقصودش من بودم كه دختركى خوشرخسار بودم من ترسيدم و بهراس افتادم و گمان كردم اين كار مىكند دامن خواهر بزرگتر و فهميده تر خود را گرفتم او بشامى گفت دروغ گفتى و ملعون شدى اين حق را نه تو دارى و نه او ، يزيد خشم كرد و گفت تو دروغ گفتى به خدا اگر بخواهم ميكنم فرمود نه به خدا خدايت اين حق را نداده مگر آنكه از ملت و دين ما بيرون روى يزيد خشم كرد و گفت با من چنين گوئى همانا پدر و برادرت از دين بيرون شدند در جوابش گفت به دين خدا و دين پدر و برادر و جد من تو و جد و پدرت هدايت شديد گفت اى دشمن خدا دروغ گفتى فرمود امير را ببين كه ستمكارانه دشنام مىدهد و بسلطنت خود طرف را مقهور مىكند گفت گويا شرم كرد و خاموش شد و شامى در خواست خود را باز گفت كه اين دخترك را به من ببخش يزيد گفت گم شو خدا يك مرگ قطعى به تو بخشد . 4 - فاطمه دختر حسين ( ع ) گفت سپس يزيد دستور داد زنان حسين را با امام بيمار در زندانى جا دادند كه از سرما و گرما جلوگيرى نداشت تا چهره هايشان پوست گذاشت و در بيت المقدس سنگى برنداشتند جز آنكه خون تازه زيرش بود و مردم خورشيد را بر ديوارها سرخ ديديد مانند پتوهاى رنگين
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 167 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى