تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
68 - امالى طوسى : بسندش از امام صادق ( ع ) فرمود : رسول خدا ( ص ) بر بستر مرگ جوانى حاضر شد و به او فرمود : بگو
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
و چند بار زبان آن جوان بند آمد و آن حضرت بزنى كه در بالين او بود فرمود : اين جوان مادر دارد ؟ گفت : آرى منم مادرش ، فرمود : تو بر او خشمگين باشى ؟ گفت : آرى شش سال است با او سخن نگفتم ، فرمود : از او راضى باش آن زن گفت : خدا از او راضى باشد برضاى تو يا رسول الله ، پس رسول خدا به آن جوان فرمود : بگو :
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
و آن را گفت پس پيغمبر ( ص ) فرمود به او چه بينى ؟ در پاسخ گفت مردى سياه و زشت و چركين جامه و بدبو كه اكنون پهلويم آمد و گلويم را فشرد پيغمبر ( ص ) به او فرمود : بگو اى آنكه اندك را پذيرى و از بسيار درگذرى ، اندك مرا بپذير و از بسيارم درگذر كه تو پر آمرزنده و مهربانى جوان آن را گفت ، پس پيغمبر به او فرمود : بنگر تا چه بينى ؟ پاسخ داد : مردى را بينم سفيد رنگ ، خوش رو و خوشبو و خوشپوش كه بكنارم آمد و آن سياه از من دور شد ، فرمود : باز بگو و باز گفت فرمود چه بينى ؟ گفت آن سياه را نبينم و سفيد را بينم پهلوى خودم و سپس در همان حال مرد . 69 - بصائر الدرجات : بسندش از امام باقر ( ع ) ، فرمود : عابدى در بنى اسرائيل بود بنام جريح و در صومعه‌اى عبادت ميكرد ، مادرش نزد او آمد و در نماز بود او را خواند و پاسخش نداد و او برگشت باز هم آمد و او را خواند و پسر به او توجه نكرد و برگشت و بار سوم آمد و به او پاسخ نداد و با او سخن نگفت و آن مادر برگشت و ميگفت : اى معبود بنى اسرائيل او را سركوب كن فرداى آن روز فاحشه‌اى آمد و پهلوى صومعه او نشست و درد زائيدنش گرفت و مدعى شد كه فرزند نوزاد از جريح است و در بنى اسرائيل فاش شد كسى كه مردم را بزنا سرزنش ميكرد زنا كرده و پادشاه فرمانداد آن پسر را بدار زنند ، و مادرش نزد او آمد و سيلى به روى خود زد ، پسر به او گفت خاموش باش اين اثر نفرين تو است . چون مردم اين سخن او را شنيدند ، گفتند : ما را با تو چه بايد كرد ؟ گفت بچه را بياوريد و او را آوردند و او را گرفت و گفت : پدرت كيست ؟ پاسخ داد فلان چوپان فلان خاندان ، و خدا تهمت آنان را دروغ در آورد در باره جريح و او سوگند خورد كه از مادرش جدا نشود ، به او خدمت كند . 70 - از همان بسندش تا ابراهيم بن مهزم كه شبانگاه از نزد امام صادق ( ع ) بدر آمدم و بخانه‌ام در مدينه رسيدم و مادرم همراهم بود ، و سخنى ميان ما در گرفت و به او درشت گفتم و بامداد پس از نماز نزد آن حضرت رفتم و چون بحضورش رسيدم بىسابقه به من فرمود : اى ابا مهزم تو را چه با خالده كه ديشب با او درشت گفتى نميدانى شكمش منزلى بوده كه در آن جا گرفتى ، و دامنش گهواره‌اى كه تو را در فشرده ، و پستانش ظرفى كه تو از آن خوشيدى ؟ گويد
بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 48 | العلامة المجلسي / محمد باقر كمره‌اى